۱۳۹۲ آبان ۸, چهارشنبه
۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه
کار کودک بمثابۀ یک انتخاب!

بیست و
یک تیر ماه روز " بدون نایلون "
نامگذاری شده است. به همین مناسبت یکی از انجمنهای حمایت از حقوق کودکان به فراخوانی
منتشر کرده است و ضمن ترغیب شهروندان به استفاده از کیسه های پارچه ای، از آنها
خواسته تا کیسه هایی را که توسط کودکان کار و در کارگاه تولیدی وابسته به این
انجمن تولید شده اند خریداری کنند. تنظیم کنندگان فراخوان وعده کرده اند که
مخاطبان آنها با چنین انتخابی، نه تنها در کنش زیست محیطی مشارکت خواهند داشت بلکه
در کار خیر کمک به کودکان نیز سهیم خواهند بود.
اگر چه غلبه رویکرد " خیریه " در این فراخوان محرز است، و اگر
چه این دوستان خواهند گفت تاکید بر " لغو کار کودک " از طریق توانمند سازیِ
کنش سازمانی حائز جنبه های آرمانگرایانه است، اما پرسش این است که آیا "تولید
مناسبتی"، دقیقا به معنای رسمیت شناسیِ تامِ " کار کودک " و "
منطق بازار " نیست؟ مثلا به مناسبت روز مادر، پدر، کودک، دختر، سالمند، هوای پاک
و .... نمی توان تولیداتی مختص همان روز و با استفاده از کار کودکان تولید کرد و نهایتا
مشتری را ترغیب نمود تا به جای خرید از فروشگاهها، از فلان انجمن خیریه که حاصل کار
کودکان را عرضه میکند خرید کنند؟

بیست و
یک تیر ماه روز " بدون نایلون "
نامگذاری شده است. به همین مناسبت یکی از انجمنهای حمایت از حقوق کودکان به فراخوانی
منتشر کرده است و ضمن ترغیب شهروندان به استفاده از کیسه های پارچه ای، از آنها
خواسته تا کیسه هایی را که توسط کودکان کار و در کارگاه تولیدی وابسته به این
انجمن تولید شده اند خریداری کنند. تنظیم کنندگان فراخوان وعده کرده اند که
مخاطبان آنها با چنین انتخابی، نه تنها در کنش زیست محیطی مشارکت خواهند داشت بلکه
در کار خیر کمک به کودکان نیز سهیم خواهند بود.
اگر چه غلبه رویکرد " خیریه " در این فراخوان محرز است، و اگر
چه این دوستان خواهند گفت تاکید بر " لغو کار کودک " از طریق توانمند سازیِ
کنش سازمانی حائز جنبه های آرمانگرایانه است، اما پرسش این است که آیا "تولید
مناسبتی"، دقیقا به معنای رسمیت شناسیِ تامِ " کار کودک " و "
منطق بازار " نیست؟ مثلا به مناسبت روز مادر، پدر، کودک، دختر، سالمند، هوای پاک
و .... نمی توان تولیداتی مختص همان روز و با استفاده از کار کودکان تولید کرد و نهایتا
مشتری را ترغیب نمود تا به جای خرید از فروشگاهها، از فلان انجمن خیریه که حاصل کار
کودکان را عرضه میکند خرید کنند؟
طرحی از یک طرد: کلّیاتی پیرامون کارگران ساختمانی
خوانش این متن تقدیم می شود به «ارسلان چراغی لیاولی»، کارگر ساختمانی ای که تمام شد…
«او مثل یک آدم راه نمی رفت. به یک آدم شباهت نداشت. کاریکاتوری از بشر بود. گوشهای کج شده، تو سری خورده، و گمنام از هستی.» (1)این توصیفی است که جک لندن از یک شهروند وازده اجتماع، از یک «مرتد» بهدست میدهد. با قدری فاصلهگرفتن از نتایج اخلاقی لندن و تجویزات پرودونی، می توان سرنخهای چرایی این فاصله گذاری اجتماعی را در مارکس بازیافت. او جایی در توضیح تفاوت هستی اجتماعی برده و کارگر مینویسد:«برده نیروی کار خویش را به برده دار نمیفروشد، درست همانطور که گاو نیروی کارش را به دهقان نمی فروشد. برده یک بار برای همیشه خودش به ضمیمه نیروی کارش به صاحب اش فروخته می شود. او کالابی است که از دست یک صاحب به دست مالک دیگر در حرکت است. {…} برعکس کارگر آزاد خود را بخش بخش می فروشد. او هر روز 8، 10، 12 و یا 15 ساعت از زندگی خویش را حراج می کند، امروز مثل دیروز و فردا مثل امروز. به چه کسانی؟ درست مثل حراج، یعنی بیشتر به آن هابی که مزد زیادتری عرضه کنند.» (2)
پراکسیسِ امید و طاقِ بلند آرزو؛ خوانش مارکسی از مفهوم هگلی
آرزو بر جوانان عیب نیست
برخی از گزاره ها یا حتی احکام «عقل سلیم»(1) با رخنه در زیرین ترین رسوبات ذهن، آرام و رندانه ادوار تاریخ را طی کرده اند و با تحول به اشکال زیباشناسانۀ زبان، همچنان نیز به فراخور هر وضعیت و مناسبتی مورد مصرف قرار می گیرند.یکی از عام ترین و پر مصرف ترین این اشکال، بازنمایی احکام عقل سلیم در قالب ضرب المثل ها است. کلام موزونی که کاربر را قادر می سازد تا بدون رجوع به دشواری های تحلیل موقعیت، از برخی احکام پیشینی استفاده کند. احکامی که به مثابه انباشت تجربه نسل های پیشین «بر مغزهای زندگان سنگینی می کنند». اما همین ضرب المثل ها نه تنها حاوی بار معنایی مقتدری در بازتولید اقسامی از تبعیض های قومیتی، طبقاتی، جنسیتی و … هستند بلکه حتی به چنان نهادی در زبان بدل شده اند که گاه در گفتار و نوشتار دگراندیشان و منتقدان تبعیض نیز ظاهر می شوند.«آرزو بر جوانان عیب نیست» ، یکی از همین ضرب المثل هایی است که بارها ما را طرف » خطاب » قرار داده و با وجود این که ناظر بر دالّ عام خطا پوشی و مسامحه است، اما در نهایت سرکوب زبانی معناداری را بازتولید. این ضرب المثل » آرزو » را کارویژۀ جوانی و جوانی را مقطعی از تاریخ فرد در نظر می گیرد که به ناگزیر با فقدان واقع بینی عجین شده است.
۱۳۹۲ تیر ۱۱, سهشنبه
از لاجوردی تا مرتضوی ؛ بکُش، فراموش خواهد شد!
اغلب این روایت را شنیده ایم که دختران عضو سازمانهای سیاسی، در شب پیش از اعدام به عقد یکی از اعضای سپاه پاسدارن درمی آمدند. این کار جهت ازالۀ بکارت و جلوگیری از تشرف دختران به بهشت بوده است. آنها اگر باکره اعدام می شدند، طبق نصوص دینی از گناه پاکیزه و روانه ی بهشت می گشتند. از این رو با تعمیم دادن قوانین مربوط به غنایم جنگی ، دختران مبارز به عنوان غنیمت برای یک شب به عقد سربازان اسلام در می آمدند.
اغلب این روایت را شنیده ایم که دختران عضو سازمانهای سیاسی، در شب پیش از اعدام به عقد یکی از اعضای سپاه پاسدارن درمی آمدند. این کار جهت ازالۀ بکارت و جلوگیری از تشرف دختران به بهشت بوده است. آنها اگر باکره اعدام می شدند، طبق نصوص دینی از گناه پاکیزه و روانه ی بهشت می گشتند. از این رو با تعمیم دادن قوانین مربوط به غنایم جنگی ، دختران مبارز به عنوان غنیمت برای یک شب به عقد سربازان اسلام در می آمدند.علاوه بر این، پاسدارانی که در شب قبل از اعدام به این دختران تجاوز کرده اند، روز بعد با در دست داشتن جعبه شیرینی به منازل این اعدامیان مراجعه و خود را داماد آنها معرفی می کرده اند. این افراد خود را کسی معرفی می کرده اند که مراسم زفاف را با دختر آنها برگزار کرده و اکنون برای عرض تبریک حاضر شده اند!این درحالیست دختر مذکور ساعاتی پس از تجاوز/زفاف، به جوخه اعدام سپرده شده است.
پرسش اما این است که در مواجهه با هزاران خانواده که قربانی چنین رذالتی شده اند، چگونه می توان " حافظۀ تاریخی را " به یک " امّلیسم " سیاسی تقلیل داد؟ چطور می توان همزمان محمود احمدی نژاد را به جهت " انکار هولوکاست " مایۀ سرافکندگی کشور دانست و کسانی را که از جنایات سازمان یافته در جمهوری اسلامی پرسش می کنند فاقد بصیرت سیاسی قلمداد کرد؟آیا مادران و پدرانی که اجساد دختران مبارز خود را در حالی تحویل گرفته اند که آثار تجاوز بر آنها هویدا بوده، افرادی پای در گل گذشته هستند؟
بله از آن سالها خیلی گذشته و " جامعه مدنی " ایران در تلاش دائم است تا امیدرضا میرصیافی، ستار بهشتی و بچه های کهریزک را فراموش کند. حالا دستگاه قصائی کشور با جریمۀ دویست هزار تومانی سعید مرتضوی ، انگار با یک جعبه شیرینی به دم خانه های مدنیون برای عرض تبریک آمده است. مبارک است ... دهنمان را شیرین کنیم. فراموش خواهیم کرد. گور بابای حافظه تاریخی ...
اما؛
گذشتۀ ایضاح نشده و تمرد از پاسخ به این پرسشها، همدستی آگاهانه ایست برای بازتکرار این فجایع. امثال امیدرضا میرصیافی، ستار بهشتی ، افشین اسانلو و قربانیان کهریزک تنها نمونه هایی از استمرار همان جنایات هستند که با توجه به پراکندگی زمانی به سرعت از یادها رخت برخواهند بست. محکومیت سعید مرتضوی به جریمه دویست هزار تومانی نیز روی دیگر همین سکه است؛
سکه ای که روی آن صورت قاتلی خندان حک شده و بر پشت آن ، خاک فراموشی که با بیل روی اجساد قربانیان ریخته می شود. سکه ای که بر آن حک شده " بُکُش! فراموش خواهد شد ".
۱۳۹۲ خرداد ۲۷, دوشنبه
از سلب حق تا توهم حقانیت: تاملی پیرامون چند استدلال انتخاباتی
فضای سیاسی شاهد واپسین مجادلات و گمانهزنی پیرامون انتخابات بر اساس دو گانۀ تحریم/مشارکت است. آنچه دست کم در ساحت رسانهها به نظر میآید حاکی از برتری کمّی و نه الزاماً گفتمانیِ موافقان شرکت در انتخابات است. آنچه در روزهای اخیر در جبهه موافقان حضور در انتخابات برجسته شده است، تن دادن آنها به یک تلاش نظری طاقتفرسا، سبک و سنگین کردن صدها استدلال، برهان، منطق و در نهایت استنتاجِ الزام شرکت در انتخابات بوده است. آنها به فراخور همین ادعا مخالفان شرکت در انتخابات را فاقد استدلال یا دست کم فاقد استدلالهای «جدی» توصیف میکنند.این در حالی است که مخالفان انتخابات، عموماً تصمیم خود را نه در این دو هفتۀ مانده به انتخابات، بلکه سالها و دست کم ماهها ست اتخاذ کردهاند [تاکید میکنم منظور تحریمهایی سنتی نیستند که به هر حال رای نمیدهند و هیچ نیازی هم به توضیح نمیبینند جز آنکه بگویند: «من در سیرک رژیم شرکت نمیکنم» [۱] ]. تنها در همین دو ماهۀ مانده به انتخابات یادداشتها و مقالات پر تعدای از سوی حاملان گفتار سیاست رادیکال در رسانههای مستقل منتشر گردید، در حالیکه حتی به تعداد انگشتان یک دست، مقاله یا یادداشت جدی برای پاسخگویی یا حتی تئوریزه کردن استدلال موافقان رویت نگردید.با این وجود، در این یادداشت بنا دارم تا به اختصار برخی از عمومیترین استدلالهای آنها (همراه با پرسشها و نکات جانبیشان) را مورد بازبینی انتقادی قرار دهم. بازخوانی خواهیم کرد.
فضای سیاسی شاهد واپسین مجادلات و گمانهزنی پیرامون انتخابات بر اساس دو گانۀ تحریم/مشارکت است. آنچه دست کم در ساحت رسانهها به نظر میآید حاکی از برتری کمّی و نه الزاماً گفتمانیِ موافقان شرکت در انتخابات است. آنچه در روزهای اخیر در جبهه موافقان حضور در انتخابات برجسته شده است، تن دادن آنها به یک تلاش نظری طاقتفرسا، سبک و سنگین کردن صدها استدلال، برهان، منطق و در نهایت استنتاجِ الزام شرکت در انتخابات بوده است. آنها به فراخور همین ادعا مخالفان شرکت در انتخابات را فاقد استدلال یا دست کم فاقد استدلالهای «جدی» توصیف میکنند.این در حالی است که مخالفان انتخابات، عموماً تصمیم خود را نه در این دو هفتۀ مانده به انتخابات، بلکه سالها و دست کم ماهها ست اتخاذ کردهاند [تاکید میکنم منظور تحریمهایی سنتی نیستند که به هر حال رای نمیدهند و هیچ نیازی هم به توضیح نمیبینند جز آنکه بگویند: «من در سیرک رژیم شرکت نمیکنم» [۱] ]. تنها در همین دو ماهۀ مانده به انتخابات یادداشتها و مقالات پر تعدای از سوی حاملان گفتار سیاست رادیکال در رسانههای مستقل منتشر گردید، در حالیکه حتی به تعداد انگشتان یک دست، مقاله یا یادداشت جدی برای پاسخگویی یا حتی تئوریزه کردن استدلال موافقان رویت نگردید.با این وجود، در این یادداشت بنا دارم تا به اختصار برخی از عمومیترین استدلالهای آنها (همراه با پرسشها و نکات جانبیشان) را مورد بازبینی انتقادی قرار دهم. بازخوانی خواهیم کرد.۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه
کیمیاگری در عرصه ناواقعی سیاست
اذعان به خصلت بحرانسازِ دستگاه ایدئولوژیک جمهوری اسلامی، برای سالیان متمادی ترجیعبند اشارات نظری مخالفانش بوده است. در این برداشت، بازتولید بحران از لوازمی است که به مهار پارادایم متزلزل مشروعیت یاری میرساند. اگر چه این خصلت به راستی در صحنهگردانی سیاست ایران حائز نقش باشد، اما خود مولودِ معدود روزنههای امید و زمزمههای تغییر نیز بوده است. در واقع اصرار بر قدرت فائقهی جمهوری اسلامی در بازتولید بحران و مدیریت همزمان آن، حکومت را در کسوت اژدهایی هفتسر بازنمایی میکند که خود آتش میدمد و خود نیز به دُمکوباندنی شعله را فرو مینشاند! این در حالی است که بحران، در مراحل تکوین تاریخی خود، خاستگاه خلافآمدِ نیات حکومت نیز خواهد بود و فینفسه در خویش، تعرض و تعدی به صحنهگردانان را نیز میپرواند.
تنشها، شکافها و گسستهای حاکمیت، نه تنها ابعادی مهارنشدنی از تکوین بحرانها هستند، بلکه حاملان خلقِِ فضای حیاتی برای بالیدن آلترناتیوهای فرماسیون موجود نیز میباشند. بنابراین بحران در ذات خود نه بدشگون و دستمایهی رخوت، بلکه خود گواهی است بر روح ناآرام تحولات در سطوح مختلف حیات اجتماعی. همین تضادها بود که به تحقق ایدهی اصلاحطلبی، آن هم در ساحت حکومت تمامیت گرای شیعی انجامید. وگرنه میتوان تصریح کرد، جمهوری اسلامی اگر میتوانست، قطعا نمیخواست روش کشورداری به منش سلطان جائر را وا گذارد. شیوهای که به تحقیق، در دههی شصت شمسی به شدیدترین اشکال ممکن یکهتازی میکرد و چون خلفای صدر اسلام، سنگرهای نقد و کفر و عقیده و دانش را یکی پس از دیگری فتح و به آتش میکشید.
۱۳۹۲ اردیبهشت ۷, شنبه
ریشه های فلسطین را دریاب و با لبانش برای همه لبها سخن بگو
مقاومت فلسطینیان در برابر دستان بی رحمی که بی وقفه و در طول دهه های متوالی در تدارک زدن ریشه های آنان هستند، خصیصه ای ریزوم* وار دارد. این جنبه از مقاومت، آن سویۀ عینی نیست که اغلب در ویدئوها و عکسهای خبری، جوانان فلسطینی را در حال پرتاب سنگ نشان میدهد. حتی مبارزات پارتیزانی و تشکیل جبهه های خلقی نیز نیست. این جنبه دقیقا زندگی روزمره در کرانه باحتری و نوار غزه است. جایی که کودکان در حال یارکشی برای انجام مسابقات فوتبال محلی اند. جایی که عده ای برای یافتن توتونهایی مرغوب ، از دکانی به دکان دیگر روانند. زنانی که دم درب خانه ها پلاس گشوده اند و اطراف خواستگار دخترشان اندر مشاوره اند. و دختران و پسرانی که در باریکۀ غزه قرارهای عاشقانه تنظیم می کنند.
مقاومت فلسطینیان در برابر دستان بی رحمی که بی وقفه و در طول دهه های متوالی در تدارک زدن ریشه های آنان هستند، خصیصه ای ریزوم* وار دارد. این جنبه از مقاومت، آن سویۀ عینی نیست که اغلب در ویدئوها و عکسهای خبری، جوانان فلسطینی را در حال پرتاب سنگ نشان میدهد. حتی مبارزات پارتیزانی و تشکیل جبهه های خلقی نیز نیست. این جنبه دقیقا زندگی روزمره در کرانه باحتری و نوار غزه است. جایی که کودکان در حال یارکشی برای انجام مسابقات فوتبال محلی اند. جایی که عده ای برای یافتن توتونهایی مرغوب ، از دکانی به دکان دیگر روانند. زنانی که دم درب خانه ها پلاس گشوده اند و اطراف خواستگار دخترشان اندر مشاوره اند. و دختران و پسرانی که در باریکۀ غزه قرارهای عاشقانه تنظیم می کنند.
۱۳۹۲ فروردین ۹, جمعه
استبداد، آزادی و چه باید کرد ؟!
تبارشناسیِ فاشیسم در فیلم " یک خانواده محترم "
در سالهای پس از دوم خرداد 76، فضای سیاسی کشور تا
حدودی تسهیل گشت و برای ممانعت از انفجارخشم فرزندان ناخلف انقلاب، برخی آزادیها مجاز شمرده
شد تا مشکلات همچنان، درون چهارچوب خانوادۀ بزرگ جمهوری اسلامی ایران حل و فصل
شود. یکی از مهمترین این ابزار تسهیل گری، سینمای ایران بود که پیشتر از
این با باورنکردنی ترین شاخص های اخلاقی و شرعی ممکن به مرز انهدام نزدیک میشد.اما در فضای ظاهراً باز جدید نیز نهیاتا مواردی چون آزادیهای
مدنی، دانشگاه، روابط بیرون از ازدواج دختر و پسر، خشکه مقدسی مذهبی، سرنوشت
فرماندهان دوران جنگ، سوء استفاده از مقامات دولتی و ... به دستمایه های ساخت فیلم تبدیل گشتند ولیکن هرگز
گامی فراتر از این، در بازنمایی و خوانش انتقادی مسائل و طرح پرسشهای بنیادین برنداشتند. چنانکه همچنان آثاری چون " لیلی با من است "،
" آواز قو "، " متولد ماه مهر"، مارمولک "، " نسل
سوخته "، و امثال اینها، به عنوان شاخص های سینمای سیاسی یا انتقادی ارزیابی می شوند.
۱۳۹۲ فروردین ۷, چهارشنبه
بافت فرسوده، شهروند فرسوده
از اواسط دههی 1330 و با شدت گرفتن حضور خوشنشینان روستایی در شهرهای بزرگ، پدیدهی حاشیهنشینی بهتدریج در سیمای شهری ایران نمایان شد. توسعه و تحولات اقتصادی پرسرعت ولی نامتوازن از همین دوره، توازن جمعیت شهر و ده را بهسرعت مختل و حاشیهنشینی را به هم ذات فرایند تکوین شهر مدرن، بدل میکند.
شاید بتوان بیخانمانی، فقر و بزه ساکنان پیرامون شهر را تا پیش از این دوره، ذیل آنچه جعفر شهری خندقنشینی مینامد مورد مداقه قرار داد. در روایت جعفر شهری، خندقنشینان عموماً کسانی بودهاند که در فرایند تولید اجتماعی مطلقاً فاقد نقش بودند؛ کسانی چون دراویش، تنفروشها، قلندران، قماربازان، اشرار، لشوش و باجبگیران در این خندقها خانه میکردند تا بهدور از هرگونه کنترل اجتماعی، روزگار بگذرانند. اما حاشیهنشینان امروزی شهرهای ایران، غالباً دستههای بزرگ روستاییانی بودهاند که در تولید نقش داشته ولی معمولاً فاقد هرگونه ابزار تولید بودهاند.
از اواسط دههی 1330 و با شدت گرفتن حضور خوشنشینان روستایی در شهرهای بزرگ، پدیدهی حاشیهنشینی بهتدریج در سیمای شهری ایران نمایان شد. توسعه و تحولات اقتصادی پرسرعت ولی نامتوازن از همین دوره، توازن جمعیت شهر و ده را بهسرعت مختل و حاشیهنشینی را به هم ذات فرایند تکوین شهر مدرن، بدل میکند.
شاید بتوان بیخانمانی، فقر و بزه ساکنان پیرامون شهر را تا پیش از این دوره، ذیل آنچه جعفر شهری خندقنشینی مینامد مورد مداقه قرار داد. در روایت جعفر شهری، خندقنشینان عموماً کسانی بودهاند که در فرایند تولید اجتماعی مطلقاً فاقد نقش بودند؛ کسانی چون دراویش، تنفروشها، قلندران، قماربازان، اشرار، لشوش و باجبگیران در این خندقها خانه میکردند تا بهدور از هرگونه کنترل اجتماعی، روزگار بگذرانند. اما حاشیهنشینان امروزی شهرهای ایران، غالباً دستههای بزرگ روستاییانی بودهاند که در تولید نقش داشته ولی معمولاً فاقد هرگونه ابزار تولید بودهاند.
بازتولید حاشیه در کالبد شهر
نگاهی به تجربه نوسازی بافت فرسوده در هادی آباد قزوین
منطقهی شهری قزوین از منظر جغرافیایی دارای موقعیتی کموبیش منحصربهفرد است. موقعیتی که آن را به شاهراه ارتباطی شرق و غرب و شمال و جنوب کشور تبدیل کرده است. همین موقعیت ترانزیتی در کنار نزدیکی آن به پایتخت است که در برنامههای عمرانی سوم (1341-1346) و چهارم (1346-1351)، همزمان و بعد از اصلاحات ارضی و شتابگیری فرایند مدرنیزاسیون و صنعتیشدن، توجه کارگزاران اقتصادی را جلب کرد و طرح احداث نخستین شهر صنعتی کشور را در این منطقه پایهریزی شد.شهر صنعتی البرز که در 15 کیلومتری جنوب شرقی قزوین در اواخر دههی 1340 پایه گذاری و احداث شد نخستین «شهر صنعتی» ایران محسوب میشود: مجموعهای صنعتی که بیش از 900 هکتار اراضی مرغوب زراعی را به خود تخصیص میدهد و بهسرعت به مرکز جذب هزاران نفر نیروی کار بدل میشود.(1) تقارن احداث این مجموعهی عظیم با آخرین مراحل اصلاحات ارضی، جمعیت بزرگی از زارعانی را که از میان عوامل پنجگانهی تولید دهقانی، تنها صاحب نیروی کار انسانی بودند (خوشنشینها) را به این منطقه سرازیر کرد.
منطقهی شهری قزوین از منظر جغرافیایی دارای موقعیتی کموبیش منحصربهفرد است. موقعیتی که آن را به شاهراه ارتباطی شرق و غرب و شمال و جنوب کشور تبدیل کرده است. همین موقعیت ترانزیتی در کنار نزدیکی آن به پایتخت است که در برنامههای عمرانی سوم (1341-1346) و چهارم (1346-1351)، همزمان و بعد از اصلاحات ارضی و شتابگیری فرایند مدرنیزاسیون و صنعتیشدن، توجه کارگزاران اقتصادی را جلب کرد و طرح احداث نخستین شهر صنعتی کشور را در این منطقه پایهریزی شد.شهر صنعتی البرز که در 15 کیلومتری جنوب شرقی قزوین در اواخر دههی 1340 پایه گذاری و احداث شد نخستین «شهر صنعتی» ایران محسوب میشود: مجموعهای صنعتی که بیش از 900 هکتار اراضی مرغوب زراعی را به خود تخصیص میدهد و بهسرعت به مرکز جذب هزاران نفر نیروی کار بدل میشود.(1) تقارن احداث این مجموعهی عظیم با آخرین مراحل اصلاحات ارضی، جمعیت بزرگی از زارعانی را که از میان عوامل پنجگانهی تولید دهقانی، تنها صاحب نیروی کار انسانی بودند (خوشنشینها) را به این منطقه سرازیر کرد.
تشکیل ستاد گفتگوی اذهان زلزله زده
اذهان ما روی کمربند زلزله است. نباید دل استوار باشیم که پس از زلزله ی مهیبی که خانمان پرسش از خدا را در ذهنمان برانداخت، در برابر تکانه های بعدی مصون خواهیم بود. از قضا تازه پس از این است که زیرین ترین لایه های مفاهیم، گداخته شده و فعال می شوند.تازه پس از این است که کوچکترین تحرکی در گسلهای ذهن، میتواند به گسست ما از جهان بینجامد. در این موارد بیش از آنکه به پتو و کنسرو نیاز باشد، به گفتگو نیاز است. ستادی متشکل از اذهان زلزله زده که قادر به بازسازی خانه ی ذهن و باز-معنا کردن انسان درون روابط احتماعی اش است. تنها در این صورت است که هر زلزله به یک رخداد خوش یمن متحول می شود. ارسطو برای نخستین بار به درستی توانست اسرار زلزله را تفسیر کند، وقتی که گفت: " برای تنها زیستن یا باید خدا بود یا حیوان " . در صورتی که گستت از خدا، به استمرار در انسان پیوند نخورد، فرایند استحاله به حیوان با سرعت حیرت انگیزی آغاز می شود.
با کمی دقت در می یابیم که کافی بوده در هر نسل تنها یکی از ما به حیوان متمایل شود. در چشم برهم زدنی خاک دنیا را به توبره کشیده است. کار راحتی است! ویران کردن جهان، کار راحتی است، تنها چند حیوان برای این کار کفایت می کنند.
برای همین است که هرکلیتوس پرسش از هستی را به عموم مردم توصیه نمی کرد. چرا که دریافته بود طرح چنین پرسشی در صورتی که به سمت حیوانیت تغییر جهت دهد، دنیا را به چگونه جای رعب انگیزی بدل خواهد کرد.
بنا کردن، درست برعکس ویران کردن کار به غایت سترگی است. مارکس این را به درستی دریافته بود. حتی هایدگر هم می دانست! با این تفاوت که جسارت بنا کردن را خارج از هستی محض نداشت. برای کسی که به کلبه اش برای ریختن طرحی از ساختمان هستی پناه می برد، عجیب نخواهد بود که با دیدن " دستان شعبده باز " هیتلر سر ذوق بیاید.
اگر ، مارکس درست برعکس هراکلیت چنین توصیه ای را روا داشت، تنها با اتکا به عینیت یابیِ ایده ی سازماندهی بود. او به جای کلبه، به بین الملل سر می زد و به جای دستان پاپ و پادشاه، به خیل دستان زحمتکشان چشم دوخته بود. اوخود زلزله زده ای بود که در ستاد بحرانی مشتکل از امکانِ " بازگرداندن جهان انسان و روابط انسان به خود انسان " فعالیت میکرد.
ما نیز وقتی امکان بنا کردن را در خود شکوفا می یابیم، ناگزیر خواهیم بود، با سایر زلزله زده هایی که در پی امکان بنا کردن هستند، متشکل شویم. به خصوص که ما درست در عصری زندگی میکنیم که مجموعه بزرگی از نیروهای در امتناع از انسان، در حال ساخت و پاخت باهم اند.
قطعا خواهید گفت دوآلیته ی سوسیالیسم/بربریت به یک کلیشه تبدیل شده که برای چندهزارمین بار آنرا تکرار می کنم.
از قضا درست برعکس! فکر می کنم بیش از هر زمانی دیگری سویه ی بربریت این دوگانه، در حال تکوین و نمایش سکانسهایی از خود است. کافیست به سرزمین جناب سقراط و همین آقای هراکلیتوس نگاه کنید. آتنی ها، هم سردشان است و هم کیسه هاشان خالی از سکه.
آنها در حال بریدن درختان کوه المپ و سوزاندن اش در اتاق خوابشان هستند.
این آتن است که نقطه آغاز زلزله بوده ولی گویا دارد به عصر پیشکش قربانی به آستانِ هادس، باز میگردد.
تشیع ، ناسیونالیسم و دولت مدرن
طرحی کلی از بستر ناسیونالیستی ولایت فقیه / دولت مدرن
ناسیونالیسم " ما " را صلا میزند. اما کدام ما؟ " ما " ی نژاده ی سرشار از خون پاک؟ " ما " ی انبانه ی شرف و عصبیت؟ کدام ما؟
این دعوت ناسیونالیسم بر تقدم و ترجیح نهادنِ اصالت جمع بر فرد، یک مولفه بنیادین است در درک قرابت آن با سوسیالیسم تخلیی.( که باعث میشود تا روشنفکران دینی مانند عبدالکریم سروش بپندارند این تشابهی برآمده از اسلام و مارکسیسم است.) مایِ ناسیونالیستی یک مایِ عموما جعلی است که با تردستی، احساس تعلق به موطن و التذاذ از سکنی گزیدگی را - که مقوله ای پیشامدرن و ریشه دار در علقه های قبیله ای و عصبیتهای طایفه ای است - به دولت-ملت جدید گره میزند. در واقع الگوی " ستیز " و تحمیل هژمونی بر قوم فرودست این بار در غالب شایستگی ها و اشتراکات اساطیری بازتولید می شود و با جعل یک ما بر اساس تبار سعی می شود یک بسیج عمومی در پشتیبانی از دولت–ملت به وجود بیاید.چنین برداشت هوشیارانه ای قادر است تا اولی ترین آرمانهای عصر مدرن ، از جمله حق بشر را نیز با استعانت از احیای نظام کاسمولوژیک بازسازی کند.
طرحی کلی از بستر ناسیونالیستی ولایت فقیه / دولت مدرن
ناسیونالیسم " ما " را صلا میزند. اما کدام ما؟ " ما " ی نژاده ی سرشار از خون پاک؟ " ما " ی انبانه ی شرف و عصبیت؟ کدام ما؟
این دعوت ناسیونالیسم بر تقدم و ترجیح نهادنِ اصالت جمع بر فرد، یک مولفه بنیادین است در درک قرابت آن با سوسیالیسم تخلیی.( که باعث میشود تا روشنفکران دینی مانند عبدالکریم سروش بپندارند این تشابهی برآمده از اسلام و مارکسیسم است.) مایِ ناسیونالیستی یک مایِ عموما جعلی است که با تردستی، احساس تعلق به موطن و التذاذ از سکنی گزیدگی را - که مقوله ای پیشامدرن و ریشه دار در علقه های قبیله ای و عصبیتهای طایفه ای است - به دولت-ملت جدید گره میزند. در واقع الگوی " ستیز " و تحمیل هژمونی بر قوم فرودست این بار در غالب شایستگی ها و اشتراکات اساطیری بازتولید می شود و با جعل یک ما بر اساس تبار سعی می شود یک بسیج عمومی در پشتیبانی از دولت–ملت به وجود بیاید.چنین برداشت هوشیارانه ای قادر است تا اولی ترین آرمانهای عصر مدرن ، از جمله حق بشر را نیز با استعانت از احیای نظام کاسمولوژیک بازسازی کند.
سنت در سینمایِ کریمی : تختخواب سه نفره
زن حامله یا آبستن در ادبیات عامه، «زن دو نَفَسه» نامیده می شود. چرا که علاوه بر خود، انسانی دیگر نیز در بدن وی در حال رشد و باروری است. چنین است که زن آبستن در اذهان مردم حائز احترام ویژه ای می شود. اما همین ادبیات، زن نابارور را «زن نروک» می نامد. به گفته فرهنگ لغت فارسی معین، زن نروک نازا و عقیم است؛ و چه بسا که دارای خلق و خوی مردان باشد.در بستر چنین فرهنگی به همان نسبت که ارج و احترام زن باردار بالا می گیرد، از شان و اعتبار «زن نروک» کاسته می شود. مسئله ناباروی و نازایی زنان، یکی از رایج ترین و قدیمی ترین دلایلی است که باعث متزلزل شدن موقعیت زن در خانواده و حتی در جامعه ایرانی می شده است. به علاوه، این فرهنگ در سطح دیگری نیز حائز پیچیدگی مضاعف می شود و آن جایی است که حتی باروری نیز خود تحت الشعاع مسئله جنسیت نوزاد قرار می گیرد. تا جایی که باروری زن، به ویژه آنگاه که حامل فرزند پسر باشد می تواند موقعیت شایسته او را تثبیت و تحکیم نماید و علم به جنسیت مونث نوزاد قادر است موقعیت وی را به کل متزلزل گرداند.
زن حامله یا آبستن در ادبیات عامه، «زن دو نَفَسه» نامیده می شود. چرا که علاوه بر خود، انسانی دیگر نیز در بدن وی در حال رشد و باروری است. چنین است که زن آبستن در اذهان مردم حائز احترام ویژه ای می شود. اما همین ادبیات، زن نابارور را «زن نروک» می نامد. به گفته فرهنگ لغت فارسی معین، زن نروک نازا و عقیم است؛ و چه بسا که دارای خلق و خوی مردان باشد.در بستر چنین فرهنگی به همان نسبت که ارج و احترام زن باردار بالا می گیرد، از شان و اعتبار «زن نروک» کاسته می شود. مسئله ناباروی و نازایی زنان، یکی از رایج ترین و قدیمی ترین دلایلی است که باعث متزلزل شدن موقعیت زن در خانواده و حتی در جامعه ایرانی می شده است. به علاوه، این فرهنگ در سطح دیگری نیز حائز پیچیدگی مضاعف می شود و آن جایی است که حتی باروری نیز خود تحت الشعاع مسئله جنسیت نوزاد قرار می گیرد. تا جایی که باروری زن، به ویژه آنگاه که حامل فرزند پسر باشد می تواند موقعیت شایسته او را تثبیت و تحکیم نماید و علم به جنسیت مونث نوزاد قادر است موقعیت وی را به کل متزلزل گرداند.
" سنت " در سینمای کریمی : درشکه چی
«درشکه چی» نیز همچون «محلل»، ساخته سال 1350 و دومین تجربه کارگردانی نصرت کریمی محسوب می شود.موضوع فیلم «درشکه چی»، ازدواج دوم پس از مرگ همسر است. ازدواج بین زن و مردی که همسرانشان را در اثر مرگ از دست داده اند. اما آنچه از همان آغاز داستان فیلم را متفاوت می کند، ازدواج دوم زن است، نه مرد. در واقع فیلم تصمیم دارد به موانع پیش پای زن برای ازدواج دوم بپردازد. موانعی که به روایت کارگرادان، توامانی است از عرف و شرع. برای تنظیم این رابطه توامان، کریمی مقدماتی را مهیا کرده که در وهله نخست به نظر می رسد، ربط مستقیمی به اصل ماجرا ندارد. اما او توانسته با ظرافتی مثال زدنی، این توامانی را در نخستین سکانسهای فیلم (مراسم خاکسپاری شوهر و مراسم پس از تدفین) به نمایش در آورد. این سکانسها، تصاویری مثال زدنی از «خرج دادن» یا به اصطلاح «شام غریبان» عرضه می کند. تصاویری با نمایش عریان آنچه درفرهنگ کوچه، «مرده خوری» نامیده می شود.
«درشکه چی» نیز همچون «محلل»، ساخته سال 1350 و دومین تجربه کارگردانی نصرت کریمی محسوب می شود.موضوع فیلم «درشکه چی»، ازدواج دوم پس از مرگ همسر است. ازدواج بین زن و مردی که همسرانشان را در اثر مرگ از دست داده اند. اما آنچه از همان آغاز داستان فیلم را متفاوت می کند، ازدواج دوم زن است، نه مرد. در واقع فیلم تصمیم دارد به موانع پیش پای زن برای ازدواج دوم بپردازد. موانعی که به روایت کارگرادان، توامانی است از عرف و شرع. برای تنظیم این رابطه توامان، کریمی مقدماتی را مهیا کرده که در وهله نخست به نظر می رسد، ربط مستقیمی به اصل ماجرا ندارد. اما او توانسته با ظرافتی مثال زدنی، این توامانی را در نخستین سکانسهای فیلم (مراسم خاکسپاری شوهر و مراسم پس از تدفین) به نمایش در آورد. این سکانسها، تصاویری مثال زدنی از «خرج دادن» یا به اصطلاح «شام غریبان» عرضه می کند. تصاویری با نمایش عریان آنچه درفرهنگ کوچه، «مرده خوری» نامیده می شود.
" سنت " در سینمای کریمی : محلل
ژانر طبق یک تعریف عام، مجموعه ای از زبان و نشانه هاست که در نهایت سعی دارد معانی ویژه ای را شکل داده و به سمت و سوی ذهن مخاطب سوق دهد. شاید بتوان حتی ژانر را بخشی از یک دستگاه ایدئولوژیک کلان دانست که با انقسام خود به حوزه های مشخص، نوعی تقسیم کار و روایت را به وجود آورده و با بازتولید خود در اشکال متکثر و تصرف گستره ای فراخ، مانع از فهم سر راست نظام معانی شود. ژانر عموما به «گونه و نوع» ترجمه می شود و نظام ژانري و ژانرها مفاهيمي انتزاعي هستند که بر اساس توافقی قراردادی بين فیلم سازان و بینندگان شکل می گیرند.آنچه ژانر خانواده نامیده می شود در اغلب فیلم های سینمای ایران به خصوص در دو دهه اول انقلاب، از دایره بسته اعتیاد مرد و تجملاتی بودن زن و طلاق و دادگاه خارج نشد. اگر چه در سال های اخیر تعداد معدودی فیلم در این ژانر و در بستر تحولات اجتماعی ساخته شد اما در مجموع توجه فیلمسازان نسبت به طرح مسائل خانواده بیش از هر زمانی کمرنگ شده است. به خصوص که درآمیختن این ژانر با درون مایه طنزهای بسیار سخیف، به سکه رایج سینمای ایران تبدیل شده است.
ژانر طبق یک تعریف عام، مجموعه ای از زبان و نشانه هاست که در نهایت سعی دارد معانی ویژه ای را شکل داده و به سمت و سوی ذهن مخاطب سوق دهد. شاید بتوان حتی ژانر را بخشی از یک دستگاه ایدئولوژیک کلان دانست که با انقسام خود به حوزه های مشخص، نوعی تقسیم کار و روایت را به وجود آورده و با بازتولید خود در اشکال متکثر و تصرف گستره ای فراخ، مانع از فهم سر راست نظام معانی شود. ژانر عموما به «گونه و نوع» ترجمه می شود و نظام ژانري و ژانرها مفاهيمي انتزاعي هستند که بر اساس توافقی قراردادی بين فیلم سازان و بینندگان شکل می گیرند.آنچه ژانر خانواده نامیده می شود در اغلب فیلم های سینمای ایران به خصوص در دو دهه اول انقلاب، از دایره بسته اعتیاد مرد و تجملاتی بودن زن و طلاق و دادگاه خارج نشد. اگر چه در سال های اخیر تعداد معدودی فیلم در این ژانر و در بستر تحولات اجتماعی ساخته شد اما در مجموع توجه فیلمسازان نسبت به طرح مسائل خانواده بیش از هر زمانی کمرنگ شده است. به خصوص که درآمیختن این ژانر با درون مایه طنزهای بسیار سخیف، به سکه رایج سینمای ایران تبدیل شده است.
آخرین سنگر سکوت نیست
" سنگر " حائلی است که سوژه را به دو نیم تقسیم می کند. "سنگر" همیشه در مقابل " دشمن "، بسته می شود و بلافاصله افراد درون خود را ذیلِ اذعان به انتساب و قرابت خود به " حق "، وادار به مقاومت میکند. در " نجات سرباز رایان " سکانسی وجود دارد که سربازان آمریکایی را در لحظه پیش از برخاستن از میان سنگر و آتش گشودن به روی سربازان طرف مقابل، به عنوان " دشمن "، مشغول دعا و طلب یاری از خدای مسیحی نشان داده می شوند. این در حالیست که یکی از سربازان برای لحظه ای با تردید در ذات مفهوم، خطاب به یاران خود و به طور ضمنی می گوید : از کجا معلوم که خدا با ما باشد.
" سنگر " در تصویر زیر به محل بازی کودکانی تبدیل شده است که بی تردید کمترین درکی از " حق " و " دشمن " ندارند. آنها طوری در مقابل دشمن فرضی سنگر بسته اند که مخاطب با دیدن "سنگر " می تواند لبخند زده و از تصویر لذت بصری ببرد.
" سنگر " حائلی است که سوژه را به دو نیم تقسیم می کند. "سنگر" همیشه در مقابل " دشمن "، بسته می شود و بلافاصله افراد درون خود را ذیلِ اذعان به انتساب و قرابت خود به " حق "، وادار به مقاومت میکند. در " نجات سرباز رایان " سکانسی وجود دارد که سربازان آمریکایی را در لحظه پیش از برخاستن از میان سنگر و آتش گشودن به روی سربازان طرف مقابل، به عنوان " دشمن "، مشغول دعا و طلب یاری از خدای مسیحی نشان داده می شوند. این در حالیست که یکی از سربازان برای لحظه ای با تردید در ذات مفهوم، خطاب به یاران خود و به طور ضمنی می گوید : از کجا معلوم که خدا با ما باشد.
" سنگر " در تصویر زیر به محل بازی کودکانی تبدیل شده است که بی تردید کمترین درکی از " حق " و " دشمن " ندارند. آنها طوری در مقابل دشمن فرضی سنگر بسته اند که مخاطب با دیدن "سنگر " می تواند لبخند زده و از تصویر لذت بصری ببرد.
مارکس و خودکشی
کارل مارکس،مارکس و خودکشی/ویرایش و مقدمه های اریک ای. پلوت، کوین آندرسون:مترجم حسن مرتضوی-تهران:گام نو،1384
"چگونه است که به رغم چنین تکفیر چشمگیری، هنوز هم مردم دست به خودکشی می زنند؟خون نومیدان در همان سرخرگ هایی جریان ندارد که خون آدم های بی عاطفه ای که فراغبال بر سر پرسش هایی چنین بی ثمر مجادله می کنند.انسان رازی است برای انسان.فقط می دانند که چگونه او را سرزنش کنند اما نمی شناسندش."
کوین آندرسون در مقدمه به رساله "پوشه و خودکشی" مارکس،ضمن اشاره به شباهت برخورد مارکس و دورکیم به موضوع خودکشی و آنهم از این منظر که هر دوی آنها خودکشی را در جامعه ی مدرن بر اساس شرایط اجتماعی مورد بحث قرار داده اند تا شرایط روانی، و اینکه خودکشی نشانه بیماریهای گسترده تر اجتماعی است و نیز اینکه هر دو به داده های تجربی در این مورد علاقه بیشتری نسبت به تاملات اخلاقی یا فلسفی نشان می دهند، تاکید می کند که تفاوت میان این دو بیشتر مبتنی بر "روش شناسی" آنها می باشد.در واقع برخلاف دورکیم که روشی پوزیتیویستی را الگو قرار می دهد،مارکس با وجود داده های فراوان تجربی بر اساس زیر بنای دیالکتیکی،اثر خود را به پیش می راند.به ویژه موضوع خودکشی زنان که برای دورکیم بیشتر جنبه "سرنوشت باورانه" دارد،نزد مارکس به صورت نقد "ازدواج بورژوایی به عنوان نهادی ستمگر که نباید به عنوان یک اصل عام ثابت تلقی شود" ارتقا می یابد.
مقاله" پوشه و خودکشی" در واقع نقدی است برخودکشی زنان در خانواده های بورژوایی فرانسه.مقاله بر اساس کتاب "آمارهای ابتدایی فرانسه"اثر ژاک پوشه نوشته شده است.ای پلوت در مقدمه ای دیگر می نویسد:"اگر چه مارکس عموماً زنان را گروهی ستمدیده می دانست، اما شاید هم نوعی احساس هم ذات پنداری ویژه ای با زنانی احساس کرده بود که در چکیده های پوشه دست به خودکش زده بودند.دخترش الئانور(توسی)آشکارا مستعدترین فرد خانواده برای خودکشی بود.می گویند مارکس گفته بود:جنی بیش از همه شبیه من است اما توسی...خود من است."(53)
میشل لووی نیز در این باره می نویسد:"طبقه بندی دلائل خودکشی طبقه بندی مفاسد جامعه بورژوازی مدرن است.مفاسدی که نمی توان آنها را نابود کرد مگر با تغییر بنیادی و ریشه ای ساختارهای اجتماعی و اقتصادی.(60)به اعتقاد لووی"این مقاله در میان آثاری که مارکس به امضای خود منتشر کرده، یکی از قدرتمندترین کیفر خواست ها علیه ستم بر زنان است."
مارکس خود در مواجهه با کتاب پوشه که از بایگانی پلیس استخراج شده است می نویسد:"شاید از رهگذر این گزیده از پوشه بتوان حدود تخیلات بورژوازی خیرخواه را نشان داد که می پندارد مسئله فقط تهیه ی مقداری نان برای پرولتاریا و دادن کمی آموزش به آن هاست.گویی تنها کارگران هستند که از شرایط اجتماعی کنونی رنج می برند، در حلی که به طور کلی این دنیا بهترین دنیای ممکن است."(مارکس70)
مارکس در این مقاله کوتاه جوهر ه ای از نگاهش به انسان و نقد رادیکال خود به ساختارهای سنتی و اخلاقی جامعه ارائه می کند.انسانی که در تار و پود زندگی مدرن چنان با خویش بیگانه شده است و چنان در تنهایی غرق، که دیگر تاب شنیدن موعظه ندارد.مارکس می گوید از این دست اندیشه ها بسیار اند که دائم از مسئولیت انسان در قبال جامعه داد سخن می دهند بی آنکه از حقی که انسان از جامعه دارد سخنی به میان آورند.
مارکس از زبان انسانهایی سخن می گوید که با وجود زیستن در میان میلیونها انسان دیگر هرگز از احساس تنهایی به در نمی آیند و هر روز و هر ساعت در میان همنوعان خویش با احساس هیبتناکی از ترس و دلهره زندگی می کنند.مارکس این تنهایی را تا جایی جدی تلقی می کند که در توصیف افکار عمومی می نویسد:" افکار عمومی به دلیل انزوای مردمی بیش از حد جاهل و فاسد، متفرق است زیرا همه با خود و با یکدیگر غریبه هستند."(مارکس88)از همین روست که "خودکشی در نبود جایگزینی بهتر به افراطی ترین پناهگاه در مقابل مصیبت های زندگی خصوصی تبدیل می شود."(مارکس93)
مارکس با اشاره به فهرستی عام از دلایل خودکشی همچون بیکاری یا فقر مادی، نشان می دهد که بخش عمده ای از خودکشی های دوران سرمایه داری از جنبه های هستی شناختی و فلسفی تهی شده است و بر بنیادی اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی استوار شده است.اشاره او به خودکشی های زنان در جامعه بورژوازی، شاهدی است بر این که او به دنبال سرنخ های پلیسی-روانکاوانه نمی گردد.او زن را در این روایات همچون "بخشی از سیاهه ی کالاهای" مرد، مورد نقد قرار می دهد که مرد به او اجازه طلاق یا بیرون رفتن از خانه را نمی دهد و می تواند به او تعدی کرده و بدیهی ترین حقوق انسانی اش را نقض نماید.
مارکس اذعان می کند که با وجود انقلاب علیه حکومتهای استبدادی اما همواره بخشی از نیروهای خودکامه درون خانواده ادامه حیات می دهند و مسبب بروز بحران می شوند.تصویری که مارکس از خودکشی در این مقاله ارائه می کند تصویری است رمانتیک از انسانی رها در جامعه ای به ظاهر متمدن و در باطن متوحش و خطرناک.جامعه ای که در آن، انسان به طرز دلهره آوری مدام درگیر نیروهای مرئی و نامرئی غریبی است که او را تا سر حد تحقیر و رکود و ورشکستگی مادی و معنوی می برد و باز با ورد و جادوی تازه ای برای لحظه ای درنگ با مشوق تازه ای به دوندگی و استرس دعوت می کند.در تصویر مارکس، خانواده سرسخت ترین نهاد در قبال تغییرات اجتماعی نشان داده می شود که هر روز به اشکال جدید از محتوای قدیمی در آن بازتولید می شود و همچون نشان و مهر خانوادگی از نسلی به نسل دیگر انتقال داده می شود.بنابراین مارکس نمی تواند در پی یک جابه جایی خام دستانه و ساده اندیشانه بین نقش تاریخی بورژوازی با پرولتاریا باشد بلکه او در پی الغای تمامیت شرایطی است که منجر به بیگانگی مناسبات انسانی شده و در این مقاله به نقد خانواده به عنوان شکلی در میان اشکال این مناسبات نظر میکند.جایی که او با برجسته کردن موقعیت زنان در جامعه معاصر به لایه های پیدا و پنهان پدرسالاری مدرن رسوخ می کند.
ماركسيسم به روايت پازوليني
"خيلي ساده و به پيروي از احساسم به جبهه كمونيسم پيوستم و سپس به مطالعه آثار ماركس پرداختم".
اين جمله،اذعان از سر صدق ماركسيستي است كه بنا ندارد از برج عاجي روشنفكرانه به تحليل وضعيت اجتماعي خويش مشغول شود و با كله به كشف خطوط جامعه طبقاتي بپردازد.جمله اي از،پير پائولو پازوليني اديب و فيلمساز ايتاليايي.
"اول به كمونيسم گرايش پيدا كردم و بعد به ماركسيسم.واگر دقيق تر بخواهم بگويم،اول نه به كمونيسم،بلكه به يك سري از كمونيستها علاقمند شدم."همدلي با دهقانان منطقه فريول ،او را "درگير واقعيت عيني زندگي روستاييان"مي كند و با مشاهده مبارزه دهقانان روزمرد با زمين داران بزرگ از نظر ذهني نيز براي تحليل ماركسيستي اين مبارزات آماده مي گردد.
آنچه پازوليني "احساس ساده" مي نامد،البته ريشه هاي عميقي دارد كه او را تا مرز نفرت از بوروژازي پيش مي راند.نفرتي كه محصول پايگاه خرده بورزوازي او و تنشهاي دائمي با پدر فاشيست مسلك اش مي باشد.او در اين باره مي گويد:"نفرت من از بورژوازي به مدرك و شاهد نياز ندارد.همين است كه هست.دشمني من با بورژوازي از ديدگاهي اخلاقي ناشي نمي شود.بلكه ضديتي است حاد و قاطع و مطلق و هيچ چيز آن را التيام نمي بخشد."
شما اين ضديت را در "سالو" يكي از تكان دهده ترين ساخته هاي پازوليني به وضوح خواهيد ديد.جايي كه بورژواهاي فاشيست،در ظرفهاي نقره اي مدفوع نوجوانان 14 ساله را با آداب ويكتوريايي مي بلعند و در حين دوش گرفتن از منظره رمانتيك بارش ادرار بر صورتشان ،بديع ترين اشعار ممكن را زمزمه مي كنند.
پازوليني با ارائه روايتي شخصي و روانكاوانه از بيوگرافي خود تا آستانه پذيرش ماركسيسم،واقعيت مادي و عيني را در تقدم به ذهن قرار مي دهد.ذهني كه به فريب خود را انتخاب گر تام و تمام مي نامد.اين واقيت در اغلب آثار سينمايي او برجسته مي شود.او براي ارائه چنين روايتي خود را دنباله رو مي نامد.كسي كه نه متفكر است و نه ايدئولوگ.كسي كه چيزهاي دور مانده از ديد ايدئولوگ را وارد زبان سينما مي كند.زباني كه بزعم پازوليني با داشتن نظام نشانه اي يكسان،فراملي و غير طبقاتي است.او سعي مي كند با اين زبان،عشق به واقعيت جسماني،جنسي،ملموس و حياتي را بنام "شور زندگي"احيا كند.او سينما را عاملي مي داند كه در متن واقعيت،نگاهش ميدارد تا همواره به واقعيت عشق بورزد.پازوليني بر آن است كه براي بيان واقعيت به استعاره نيازي ندارد:"من براي بيان شما خودتان را بيان مي كنم."
اين طرز بيان البته لزوماً به معناي نمايش مرده و بي روح از عناصر موجود در صحنه نيست،بلكه با استفاده از لنزهاي متعدد و متنوع،دوبله هاي ضد ناتوراليستي،افكت ها و موسيقي هاي اقوام،استفاده از بيان شاعرانه و جابه جايي هاي پشت سرهم دوربين، برداشت هاي كوتاه و استفاده مضاعف از مونتاژ ،باعث مي شود آنچه از واقعيت ساطع مي شود به طرز اعجاب انگيزي تا كنه آن پيش رود و مخاطب را با اسطوره اي كثيف و ضمخت از زندگي پيراموني اش مواجه كند.
او براي انتقال اين روايت هر كاري مي كند و دست به هر تلاش راديكالي مي زند.براي او بازيگر فقط تا جايي جالب است كه نقش يك هنرپيشه را ايفا كند و گرنه او به عنوان بازيگر فاقد جاذبه است.پس بايد به راحتي گفت: گور باباي صداي جان وين!چون اين اصلاً اهميت نخواهد داشت كه هنرپيشه تا چه حد به صدا يا چهره اش وابسته است.
مثلا از نظر پازوليني ،"آنامانياني" در فيلم "ماماروما" به خوبي از عهده نقش خود برنيامده است.چرا كه او خاستگاه خرده بورژوايي دارد در حالي كه شخصيت زن فيلم چندگانه است.زني است از توده مردم با هدفهاي خردبورژوايي.
او در توصيف اين مسئه مي گويد:"اگر پسر جواني با خاستگاه خرده پرولتري و بدون تاثرات بورژوايي بفهمد مادرش فاحشه است ،به او ساعت طلا مي دهد تا با او بخوابد.اما با تربيت خرده بورژوايي ضربه مي خورد و كارش به مرگ و افسردگي و سقوط مي انجامد."چرا كه"بورژوازي روح را كه مقوله اي متعالي است،با وجدان تاخت زده است،و وجدان هم موضوعي اجتماعي و دنيوي به حساب مي آيد."
پازوليني آدمي را كه در چنبره تعارفات و اخلاقيات سخيف بورژوامنشانه گرقتار آمده است آدمي "ميان مايه" مي نامد.:او به وضع خود مفتخر است و مي خواهد همه مانند او باشند.افق ديد او سخت محدود است.به شور و صداقت اعتقاد ندارد.باور ندارد كه مردم همان جوري هستند كه ما آنها را مي بينيم.از آدم ميان مايه چنين چيزي نبايد انتظار داشت.ويژگي ديگري كه به همين اندازه مهم است،نقطه مقابل اين امر را نشان مي دهد.آگاهي او آگاهي طبقاتي نيست،آگاهي اخلاقي است نه سياسي."
اگر كمي در اين گفته پازوليني دقيق شويم مصاديق چنين آدمي را كساني خواهيم يافت،كه با بيرون كشيدن خود از مبارزه طبقاتي (حتي در مقام دگرانديشان طبقه حاكم)گه زيادي مطالعات آكادميك را زبان مي زنند و نگرش طبقاتي را مانع پيشرفت علم حقيقي بر مي شمارند.
پازوليني جهت گريز از چنين موضع ابلهانه اي ،نسبت به طبقات،هنر و آگاهي جهت گيري مي كند و بي پرواي واتيكان،بنيادگراها،نئو نازيها و فاشيست ها،با آزادي كامل آنچه را ازواقعيت درك مي كند به تصوير مي شكد.او حتي در اظهار نظري جداگانه به نقد جامعه اسرائيل مي پردازد و مخالفت خود را با جامعه اي كه ريشه هاي نژادي و موعودگرايانه دارد ابراز ميدارد.او تاسيس يك كشور بر پايه شالوده مذهبي سه هزار ساله را كاري جنون آميز مي داند.
بي قيدي او در تصوير آزادانه واقعيت تا جائيست كه درباره فيلم اديپ مي گويد:تلاش من بردن روانكاوي به اسطوره بوده است."نفرت از پدر را قوي تر از علاقه به مادر ديدم.رابطه پسرها با مادرشان،رابطه اي تاريخي نيست،بلكه رابطه اي است صرفا دروني و خصوصي،كه از تاريخ فراتر مي رود،وبنابراين از نظر ايدئولوژيك بي ثمر است.در حالي كه عشق و نفرتي كه ميان پدر و پسر هست،تاريخ را به پيش مي برد...مي دانم كه نسبت به مادرم احساسات عميقي دارم و همه كارهايم از اين عشق مايه گرفته است،اما اين پيوند در ژرفاي وجودم خانه دارد و از دسترس تاريخ بيرون است.در حالي كه همه ابعاد ايدئولوژيك و فعال و عملي در كار و منش من در كشمكش با پدرم شكل گرفته است."
روايت پازوليني از ماركسيسم روايتي است بي قيد و بي پروا.روايتي فراتر از مشتي مزخرفات آئيني و اراجيف نغز.روايتي است از ماركسيسم براي ديدن و ديگرگونه ديدن.
اعدام کودکان:تئوری و عمل
حکومتهای تمامیت گرا خود را میراث دار مانیفستی کاسمولوژیک می دانند که از ازل تا ابد ،فرم و محتوای بی بدیل و بی نقصی برای شیوه زیستن تمام انسانها ارائه می کند.شیوه باستانی این حکومتها در ارزش گذاری درک آدمیان از این میراث بهمین سادگی است که یا آنرا می پذیرند و یا در جهل مرکب خویش باقی می مانند و نفرین دنیوی و اخروی خدایان را برای خویش می خرند.بلوغ تئوریک در این حکومتها جائیست که مقام قهرمانان خود را بعنوان ناقلین آگاهی تشریح می کنند.به این صورت که آنها در مرتبه ادراک بشری تا آنجا پیش رفته اند که اذعان کنند قدری برای استدلال نمی شناسند و جهان را جز بصورت اراده ای از پیش تعین شده بر آن در نمی یابند.در واقع قدمای کبیر ،با تهی ساختن خود از اراجیف داشمندان و فلاسفه ،همچون محلی برای احداث کانال نورانیت در نظر گرفته شده اند.از این روست که خوار و خفیف کردن مقام خود و سایر انسانها همچون مرده ریگی از آن متقدمین به این متاخرین رسیده است.
این روایت را در اندیشه سیاسی جدید این حکومتها به دو شیوه می توان تفسیر کرد.1-اینکه بپذیریم انسانها آگاهانه در مسیری خارج از مکتب جهانی آنها گام بر میدارند.2-واینکه اساساً جهل آنها بر انتخاب نیز عین عدالت است.واصلاً قرار ازلی بر آن است عده ای گمراه شوند و سرنوشت شومشان سرلوحه عمل سایرین قرار گیرد.
البته چنان که آشکار است هر دو روایت به طرز خاصی همپوشان هم دیگراند.چنانکه شارحین این شیوه تفکر نیز در گفتار و نوشتار خود نتوانسته اند برای جلب نظر عام و محدود نشدن به فرقه های محلی از هم آمیزی گاه و بیگاه و بجا و نابجای این دو اجتناب نمایند.
این حکومتها نیز ناگزیرند علاوه بر هشدارهای انتزاعی درباره عواقب روحانی و اخروی عدول از نظم جهانی ،مصادیقی عینی از شیوه های کنترل و سرکوب را ارائه نمایند.که زندان و اعدام از مرسوم ترین شیوه ها در همه ادوار و بین همه حکومتها بوده است.با این حال ابتر ماندن زبان و نابالغ ماندن روشهای تفکر در حکومتهای تمامیت گرا باعث می شود تا سمبلها را به رویه های عادی جامعه تبدیل کنند و نتوانند از دور بدویت گرایایانه اقناع و تنبیه خارج شوند.از این روست که همچون دوره های باستانی و سده های میانی ،اهالی شهر ها ،با شنیدن خبر زمان اعدام فلان همشهری یا همسایه نه تنها متعجب و هراسان نمی شوند بلکه ساعت دقیق اعدام را برای تماشا پرس و جو می کنند!اگر چه تحلیل همین مسئله به لحاظ جامعه شناختی تفاسیر فراوان و انبوه دارد لیکن پرسش اینجاست که کودکان در این عرصه چگونه جایگاهی را اشغال بعنوان سوژه اشغال می کنند؟
اگر به کلاسیک ترین تاویل از دو روایت فوق دامن بزنیم شاهد خواهیم بود که در قاموس این روایات انسان اصولاً تا زمانی که بصورت نظری و عملی ایمان خویش را به کلان روایت کاسمولوژیک اثبات نکند در همان جهل کودکانه باقی می ماند ،بنابراین بین حماقت او و حماقت پدرش تفاوتی بنیادین موجود نیست مگر احتمالاً در ابعاد اجتماعی بروز آن حماقت!طبیعی خواهد بود که تحمیل سطوح تنبیه بر جمعی از احمقها بی تفاوت است و اساساً اجرای عدالت منوط بر ابطال چنین تبعیضی است.چناچکه در برخی از این کلان روایت ها تحمیل آداب زناشویی بر خردسالترین افراد مونث نیز واجب می باشد ناگوار نخواهد بود اگر عدول دختری نه ساله از این فرامین و همبازی شدن با کودکان ذکور را حمل بر میل او بر فساد دانست!!!
بنابراین اعدام کودکان در این جوامع امری منفرد و رویدادی ویژه تلقی نخواهد شد اگر به پابه های نظری شارحین آنها دقت بیشتری مبذول داشته باشیم.در واقع با جایگزین کردن مصداقهای تاریخی و بریده های جراید با دو روایت مذکور ،درخواهید یافت که تاخیر یا لغو موارد بخصوصی از اعدام کودکان در ایران ،تنها بازی زبانی دیپلماتیکی است که از همپوشانی و همآویزی روایات حاصل می شود و ابداً تغییری استراتژیک در رویکرد بانیان امر رخ نمی دهد.مانند اینکه در ایران تفسیری متمایز بین قصاص و اعدام کودکان ارائه می گردد و قوه قضائیه چنین تصمیم سترگی را به خانواده مقتولین حواله می دهد.این درحالیست که غلبه احساسات خونی و عصبیتهای افراد در این موارد چنان است که اگر شارح قانون در ایران در این مورد خاص و با تعارف، سطحی از قدرت تحلیل را هم قائل باشد اساساً با منطقی روبرو خواهیم بود که به محاق رانده شده است.
با نگاهی ساده به سن بلوغ در ایران در می یابیم که قانون اساسی که متاثر از کلان روایت است اصولاً نتوانسته به بازتعریف حق با توجه به اتصاف آن به کودک یا بزرگسال دست یابد و همان مفهوم مثالین انسان را لحاظ کرده است.در واقع سن بلوغ نه سال برای دختران بگونه ایست که سر پا ایستادن یا به تنهایی دستشویی رفتن را ملاکی بر بلوغ فرد قرار می دهد.در مورد پسران نیز باید به ریشه های عمیق تبعیض جنسیتی رجعت کرد که فرصت به ظاهر بیشتری را برای کسب معلومات و تجربه کاری در اختیار او قرار می دهد. در این بینش جنسیتی دختر حتی اگر به سن پانزده هم برسد جز رشد بیشتر اندام اتفاقی در ابعاد فکری و توانایی تحلیل اش رخ نداده است!چنانکه آنها حتی با وجود کسب مدارج عالی علمی و طی کردن دهه ها از عمر خود باز هم نمی توانند به تنهایی در مقام یک شاهد مرد در محاکم ظاهر شوند.
وقتی که ما کودکان را دارای قدرت تشخیص جرم نمی دانیم حکومت آنها را بعنوان گناهکار اعدام می کند و وقتی که برای درستی عمل بزرگترها شاهد و سند می اوریم ،آنها را به ناآگاهی متهم می کنند نا جائیکه برجسته ترین فعالان سیاسی و اجتماعی کشور به جهالت خود در پنجاه -شصت سالگی اعتراف می کنند و زندان را باعث و بانی "پریدن از چرت جزمی"می شمارند!!!حکومت به این اشکال رایج تفاسیر شارحین خود را بهم می آمیزد و ملغمه ای نظری برای توجیه عملکرد خود ارائه می کند.
وقتی کودکان اعدام می شوند سوژه در بدو شکوفایی حذف می شود و مانعی قهری بر سر راه سوژه های هنجار شکن ایجاد می گردد.اعدام کودکان در حکومت های تمامیت گرا کشتار توامان ذهن و عین است و هشداری جدی برای کسانی که خود را بزرگسال و پخته به دانش می دانند.از اینروست که ناکامی در راه لغو اعدام کودکان تلاش سایر کنشگران را در راه لغو کلیت قانون اعدام یا مجازاتهای مشابه و همچنین بایکوت دگراندیشان عقیم می گذارد.وقتی جامعه به اعدام کودکان خود دچار حساسیت نباشد چگونه قادر خواهد بود به حمایت از کسانی که حائز اوناع انگ و افترا هستند برخیزد؟
با این همه من تلاش کنشگران اجتماعی و فعالین حقوق بشر و حقوق کودک را نه تنها عبث نمی دانم بلکه شرط اساسی و زیربنایی برای ممانعت از ادامه ادعام کودکان برآورد می کنم.دلیل این گفته این است که تلاش نظری آنهم با زبان مدرنیسم جز به گسترده تر کردن دایره گمراهان در ادبیات تمام گرای حاکمیت نمی انجامد.و اصولاً گفتمان تجدد به دلیل وجود ریشه های ژرف و عمیق سنت قشری گری حتی قادر به گرفتن نتایج کوتاه مدت نیز نخواهد بود.تغییر عملکرد حکومت و دستگاه قضایی بوسیله فربه تر کردن نهادهای غیر دولتی بوسیله ابزارهای اجتماعی و محسوس عمل جمعی امریست که به نتیجه قرین تر است.در این قبیل موارد باید جای دو سر معادله را در روشهای تحلیلی کلاسیک تغییر داد و تغییر عین را اولی بر تغییر ذهن گرفت.بویژه که گستردگی امکانات و بسیج منابع به طرز نابرابری به نفع دستگاه ایدئولوژیک حاکم است و برای مقابله با باسد به فکر سازوکارهای مهیا تر رفت. چیستی و چگونگی استفاده از این سازو کارها خود مبحثی است که مجالی مستقل را می طلبد .
مهر 1388

اشتراک در:
پستها (Atom)

