۱۳۹۲ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

نامه ی پنجاه محصل اسرائیلی به نتانیاهو : حاضر به خدمت سربازی برای ارتش نخواهیم بود.


قریب به پنجاه نوجوان اسرائیلی که در سن اعزام به خدمت سربازی هستند، نامه ای را به نخست وزیراسرائیل ارسال کردند. این نامه به وضوح بیان میدارد که آنها از پیوستن به ارتش این کشور امتناع خواهند کرد. به اعتقاد نویسندگان این نامه، مشی ء ارتش اسرائیل در اشغال کرانه ی باختری ، بازتاب خشونت باری را در جامعه ی اسرائیل نیز موجب گشته است.

بر اساس متن نامه، این نوجوانان از نام نویسی در ارتش سر باز خواهند زد تا با اشغالگری نظامی در سرزمینهای فلسطینی به مقابله برخیزند. جایی که به اعتقاد آنان حقوق انسانها مورد تجاوز قرار گرفته، و فعالیتهایی که تحت قوانین بین المللی مشخصا به عنوان جنایات جنگی شناخته می شود، به صورت روزانه تداوم داشته است.
سگال، نوجوان هجده  ساله از کیبوتص توآل ( در شمال اسرائیل ) می گوید که این نامه را امضا کرده است چرا که نمی تواند قسمتی از ارتشی باشد که زمینهای مردم دیگر سرزمینها را اشغال می کند و از اسرائیل جامعه ای میسازد خشن و بی تفاوت به آنچه  که در پیرامونش روی میدهد.  
الزا بوگنت هفده ساله نیز می گوید: ایده این است که مسئله ی اشغال گری را به سطح  بحثهای عمومی بیاوریم. می خواهیم درکی تازه از چیستی و ماهیت سربازگیری برای اسرائیلی ها و معنای خاص آن برای اشغالگران بسازیم. 
الزا بوگنت که متولد تل آویر است می گوید دوستان و خانواده اش، از تصمیم او برای سربازی نرفتن حمایت می کنند. او و خانواده اش باورهای مشترک شان را به اشتراک گذاشته اند تا او در نهایت حمایت شان را کسب کند. البته تعدادی از دوستان الزا چندان با تصمیم اش همراه نیستند اما صرف نظر از اعتقادشان، به تقدیر از انتخاب او پرداخته اند.
از سوی دیگر، خانواده ی سگال زمان دشواری را برای مواجهه با این تصمیم صرف کردند. سگال می گوید: خانواده ام لزوما موافق تصمیم من نیستند. آنها اغلب نگرانی هایی را درباره ی آینده ام و تاثیری که این انتخاب در آن خواهد داشت ابراز می کنند.
بویژه بزرگان فامیل بابت این تصمیم لحظات دشوارتری را داشته اند. چرا که آنها از نسلی هستند که دولت اسرائیل و خدمت سرباز اجباری را پایه گذاری کرده اند. 
برای رونی لاکس بیست ساله، و عضو سابق انجمن ارتدوکسهای افراطی ، سرپیچی بخشی از سنت خانوادگی اش است. او می گوید: " پدر من بواسطه ی خودداری از خدمت سربازی بخاطر اعتقدات مذهبی اش به زندان افتاد ".
روند ثبت نام لکس در ارتش قبل از امضای این نامه آغاز شده ولی او در حال حاضر برای دریافت معافیت پزشکی تلاش می کند. لکس میگوید که این نامه را به دو دلیل امضا کرده است و بنا به وجدان اخلاقی و مذهبی اش از خدمت در ارتش خودداری می کند:
امتناع از خدمت برای نظامی که سرزمینهای فلسطینی را اشغال می کند و همچنین برای همبستگی با آنچه که اغلب به عنوان " امتناع خاکستری " نامیده می شود. همبستگی با مردمی که از ثبت نام و اعزام به ارتش در قبال دریافت دستمزد خودداری می کنند.
لکس درباره ی عواقب احتمالی این امتناع می گوید: " ما میدانیم که امکان دارد عواقبی غیر قابل پیش بینی داشته باشد. اما نمی توانیم بخشی از ارتشی باشیم که سرزمین مردمان دیگر را در تصرف خود درمیآورد . من اطمینان دارم که بهای سنگینی را برای این اعمال خواهیم پرداخت." او می گوید: من واقعا نمی خواهم در اجتماعی زندگی کنم که معیار قضاوت در موردم بر اساس خدمت به ارتش یا امتناع از آن باشد. 
او می گوید که نمی داند درست در شرایط کنونی ممکن چه اتفاقی رخ دهد. اما این را می داند که اگر تصمیم بگیرند تا او را با اجبار به سربازی روانه کنند، این درست مثل زندانی کردن او خواهد بود. 
او با اعتماد به نفس میگوید: علیرغم مبهم بودن آینده ی دور، این برایم کافی است که بدانم شخصی دیگر نامه ام را بخواند و ذهنیت اش تغییر کند. در این صورت است که خواهم دانست کارم را انجام داده ام.

متن بیانیه خطاب به بنیامین نتانیاهو:

ما شهروندان اسرائیل هستیم که برای خدمت در ارتش انتخاب شده ایم. ما از خوانندگان این نامه درخواست داریم در آنچه که همواره مسلم انگاشته شده است تجدید نظر کنند و به بازنگری در پیامدهای خدمت سربازی اجباری بپردازند.
ما امضا کنندگان این نامه قصد انصراف از خدمت در ارتش را داریم و دلایل اصلی برای این امتناع، مخالفت ما با اشغالگری در سرزمینهای فلسطینی است.
فلسطینی هایِ سرزمینهای اشغالی تحت حاکمیت اسرائیل زندگی می کنند، و هر چند این انتخاب آنها نبوده، هیچ راه چاره ای نیز برای تاثیر گذاشتن بر این رژیم و یا مداخله در فرایندهای تصمیم گیری آن ندارند. این نه داد گرانه است و نه عادلانه.
در این سرزمینها حقوق انسانها نقض می شود، و اعمالی که تحت قوانین بین المللی به عنوان " جنایات جنگی " تعریف شده است، به طور منظم تداوم بخشیده شده است. این شامل ترورها ، شهرک سازیها در زمینهای اشغالی،  بازداشتهای اداری، شکنجه، مجموعه ای مجازاتها و تخصیص ناعادلانه ی منابعی همچون آب و برق میشود.
هر شکل از خدمات نظامی منجر به تقویت وضع موجود خواهد بود، و از همین رو در تبعیت از وجدان مان، ما نمی توانیم جزیی از سیستمی باشیم که مرتکب اعمال و اقدامات مذکور می گردد.
مشکل با صدمات جبران ناپذیری که ارتش اسرائیل بر جامعه فلسطینی تحمیل کرده است  نه شروع می شود و نه پایان می پذیرد. بلکه صدماتی از این دست به زندگی هر روزه ی جامعه ی اسرائیلی رخنه کرده است:
اشکال مختلف نظام آموزشی و فرصتهای کاری ، محلی برای ترویج نژادپرستی، خشونت و قوم گرایی، ملی گرایی و تبعیض جنسیتی شده است.
همچنین ما امتناع می کنیم از یاری رساندن به این سیستم نظامی برای ترویج و تداوم مردسالاری.  به اعتقاد ما، ارتش نوعی از نظامی گری و خشونتِ نرینه را سکه ی رایج کرده که به موجب آن " زور ، برحق است ". 
چنین آرمانی برای هر شخصی زیان بار است، بویژه برای کسانی که خود را در همراهی با آن نمی یابند. بنابراین ما با سرکوبگری، تبعیض و ساختارهای به شدت جنسیتی شده درون ارتش مخالفت می کنیم.
ما از پشت کردن به اصول مان و ارزشهای اجتماعی  اجتناب می کنیم. امتناع ما برآمده از تاملی قابل توجه است و از همین روی بر تصمیم خویش استوار خواهیم ماند.
ما از همسالان خویش ، کسانی که در حال حاضر مشغول به خدمت در ارتش می باشند یا سربازهای دخیره، و از عموم مردم اسرائیل درخواست داریم در مواضعشان نسبت به اشغالگری ، ارتش و نقش نظامیان در جامعه ی مدنی تجدید نظر کنند.
ما به قدرت و توانایی شهروندان به تغییر واقعی برای جامعه ای بهتر و عادلانه تر اعتقاد داریم و امتناع از خدمت در ارتش، جوشیده از همین باورمان است.


http://972mag.com/israeli-teens-tell-netanyahu-we-will-not-take-part-in-occupation/88159/

http://www.alternativenews.org/english/index.php/politics/israeli-sosaciety/7848-israeli-high-school-students-to-netanyahu-we-refuse-to-serve-in-army

۱۳۹۲ آذر ۱۷, یکشنبه

مسائل سمن‌های (ان.جی.او) «کودکان کار و خیابان در ایران»

مصاحبه ی بهنام دارایی زاده با من که حول این پرسشها شکل گرفته است:
ان.جی.اوها یا سازمان‌های غیردولتی که در زمینه حقوق «کودکان کار و خیابان» در ایران فعال‌اند، چگونه عمل می‌کنند؟ آیا این سازمان‌ها، توانایی این را دارند که به واقع مستقل از دولت کار کنند؟ نقش و کارکرد خیریه‌های سنتی در این میانه کجاست و حضور فعالانی که نگاه سیاسی یا ریشه‌ای‌تری به مسائل دارند چه تاثیری می‌گذارد؟ آیا می‌توان اساساً از نگاه سیاسی اجتناب کرد؟ دولت و ساختار قدرت چه نگاهی به فعالان این عرصه‌ها دارد؟


«سرمایه‌داری در دولت روحانی و کالاشدگی آموزش- قسمت دوم»

مناظره ای بین "امان کفا" اقتصاددان و فعال سیاسی با "محمد غزنویان" فعال حقوق کودک پیرامون خصوصی سازی آموزش و کالاشدگی آموزش

«سرمایه‌داری در دولت روحانی و کالاشدگی آموزش- قسمت اول»

مناظره ای بین "امان کفا" اقتصاددان و فعال سیاسی با "محمد غزنویان" فعال حقوق کودک پیرامون خصوصی سازی آموزش و کالاشدگی آموزش

کاشکی داوری ای در کار بود ..!



* حبیب الله عسگر اولادی یک انبانه ی کثافت بود که از سیاست و اقتصاد هیچ تپه ای را نریده نگذاشته بود. یک آل کاپونِ شیعه که صدها میلیارد پول را از تهران و مشهد و باکو تا دمشق و بیروت و لندن و ... مدیریت میکرد و ماهی سنار سی شی به حساب مستمندانوابسته به کمیته امداد واریز می کرد. حالا بعد از سَقَط شدن اش ( و در راستای شامورتی بازیهای این روزها )، یک عده فعال اصلاح طلب و ... افتاده اند دوره و از کارنامه ی این مردک، فلان جمله را در مورد موسوی یا فلان اراجیف ش را در مورد جنبش سبز ، دسته خر کرده اند که نخیر! این بابا هم از جنس این حکومتی ها نبود. این مرد فرق داشت!!!** آن قماش ملا عمر را یادتان است؟ من یادم است! وقتی بنا شد بزنند مجسمه ی بودا را بترکانند، از این موزه و آن موزه پیغام دادند که ملا نزن؛ ما می خریم! ملا هم پسغام داد که گه میخورید. "ما بت شکنیم نه بت فروش."
حالا عکس این، شده فقره ی کار این فعلان سیاسی ریش و پشم سفید ایران. سیاست فروشی می کنند و وقتی که در سن نود سالگی، پرستار دارد پوشک شان را عوض می کند ، نگاهی نورانی می کنند و می گویند: " من قطاری دیدم که سیاست می بُرد و چه خالی میرفت . "

کاشفان فروتنِ " " تفنگ و گل و گندم


آخر باری که به سیاهکل رفتم، رفیقی از بیراهی به جایی رساندمان که بنای مخروبه ی ساختمانی در آن به چشم میخورد. این خرابه ، همان مدرسه ای بود که نیّری آنجا درس میداده و رفقای فدایی هر از گاهی در اطراف همین ساختمان از او نانِ تازه تحویل می گرفتند و به قرارگاهشان در اطراف کاکو می بردند. 

حالا از آن مدرسه چند تکه سنگ و سیمان مانده و از آن رفقا چند نام و چند تایی عکسِ رنگ و رو رفته. این درختها اما نهالهایی بوده اند که همو در گوشه ای از حیاط مدرسه کاشته بوده ... سر پا هستند این درختها و انگار به جز پیام کتبی پس از عملیات سیاهکل، پیغامی نانوشته را از " روح جنگل سیاه " جاری می کنند:
این سبز برگها ، سرخ ریشه هایی دارند که ماندنی اند. اینها " کاشفان فروتنِ " " تفنگ و گل و گندم " اند.

۱۳۹۲ آبان ۸, چهارشنبه

سارقان هسته ای!

علی‌اکبر صالحی چندی پیش، از دستگیری چهار خرابکار هسته‌‌ای خبر داد و آن را تلاش‌های دشمنان برای ضربه زدن به تأسیسات هسته‌ای کشور توصیف کرده بود.حال وزیر اطلاعات دولت تدبیر اعلام کرده این افراد «خرابکار» نبودند بلکه به دلیل آنکه در محوطه سایت، ضایعات آهن و فولاد وجود داشته زیر دیوار یک متر و نیمی که دور محوطه است، رفته و فنس را سوراخ کرده بودند تا این ضایعات را در بازار بفروشند. به گفته ی ربیعی سارقان مذکور از اهالی روستاهای اطراف و سابقه دار بوده اند!
...
خب! در نظر داشته باشید یک " دزد " چقدر " دزد " است که پس از هفته ها بازجویی و شکنجه، پرنسیب اش را زیر پا نگذاشته و دزد مانده و به جاسوس اجیر شده ی موصاد استحاله نشده است!
بعد در نظر بگیرید که اهالی روستاهای اطرافِ تاسیسات اتمی ایران از دایره ی درک انتزاعی " حق مسلم " چقدر بیرون مانده اند که برای مادیت بخشیدن به " حق خود " حفره ای در یکی از فوق امنیتی ترین استحکامات حکومت ایجاد کرده اند.
در نظر داشته باشید که این اهالی روستاهای اطراف نه پهباد بوده اند که با غرور ملی رهگیری و مصادره شوند و نه استاکس نت هستند که ارتش سایبری به دامشان بیاندازد. اینها نه طبقه ی متوسط کلان شهرهای ایران هستند که بابت مکالمه تلفنی حسن و حسین در میادین اصلی شهر خروس قندی تُخس کنند و نه سمپاتهای جنگ طلبهای داخل و خارج اند که بخواهند خللی در روند مذاکرات ایجاد کنند. اینها در حاشیه ماندگان و مطرودانی اند که بی تفاوت به تمام این دو گانه ها به قول آصف بیات به " پیشروی آرام " خود حتی تا بیخ گوش فلان رآکتور ادامه می دهند تا قطعات نیروگاه هسته ای را اسقاطی کنند و در بازار ضایعات به مایه نزدیک کنند.
اینها همان بچه های زیر پل جوادیه و پاسگاه نعمت آباد، تزریقی های اتابک و فلاح و هاشم آباد، کارتن خوابهای مسعودیه و مسگر آباد ، روز مزدهای مامازن و رباط کریم، کارگرهای فصلی قائمیه و سر تپه، پیک موتوری های پامنار و امامزاده یحیی هستند.
اوه! خصم اصلی اینها هستند. همینجا بیخ گوش دولت . آنها که بی نام و گمنام ، دسته دسته در خیابانهای شهر گردانده می شوند و هر طلوع آفتاب چند تاشان پشت دیوارهای محصور زندانهای عادی سهمیه ی طنابشان را نقد می کنند.
آنها که سعی می شود خانه هایشان هر روز از بهارستان و حر دورتر شود. آنها که خوب میدانیم اگر در و پنجره بیرونشان کنند، از زیر دیوارِ بتونی کانال حفر می کنند و وارد می شوند.
آنها که سَر آزادی داد می زنند: انقلاب دربست!


۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه

کار کودک بمثابۀ یک انتخاب!


بیست و یک تیر ماه روز " بدون نایلون " نامگذاری شده است. به همین مناسبت یکی از انجمنهای حمایت از حقوق کودکان به فراخوانی منتشر کرده است و ضمن ترغیب شهروندان به استفاده از کیسه های پارچه ای، از آنها خواسته تا کیسه هایی را که توسط کودکان کار و در کارگاه تولیدی وابسته به این انجمن تولید شده اند خریداری کنند. تنظیم کنندگان فراخوان وعده کرده اند که مخاطبان آنها با چنین انتخابی، نه تنها در کنش زیست محیطی مشارکت خواهند داشت بلکه در کار خیر کمک به کودکان نیز سهیم خواهند بود.

اگر چه غلبه رویکرد " خیریه " در این فراخوان محرز است، و اگر چه این دوستان خواهند گفت تاکید بر " لغو کار کودک " از طریق توانمند سازیِ کنش سازمانی حائز جنبه های آرمانگرایانه است، اما پرسش این است که آیا "تولید مناسبتی"، دقیقا به معنای رسمیت شناسیِ تامِ " کار کودک " و " منطق بازار " نیست؟ مثلا به مناسبت روز مادر، پدر، کودک، دختر، سالمند، هوای پاک و .... نمی توان تولیداتی مختص همان روز و با استفاده از کار کودکان تولید کرد و نهایتا مشتری را ترغیب نمود تا به جای خرید از فروشگاهها، از فلان انجمن خیریه که حاصل کار کودکان را عرضه میکند خرید کنند؟

طرحی از یک طرد: کلّیاتی پیرامون کارگران ساختمانی

خوانش این متن تقدیم می شود به «ارسلان چراغی لیاولی»، کارگر ساختمانی ای که تمام شد…

«او مثل یک آدم راه نمی رفت. به یک آدم شباهت نداشت. کاریکاتوری از بشر بود. گوشه‌ای کج شده، تو سری خورده، و گمنام از هستی.» (1)این توصیفی است که جک لندن از یک شهروند وازده اجتماع، از یک «مرتد» به‌دست می‌دهد. با قدری فاصله‌گرفتن از نتایج اخلاقی لندن و تجویزات پرودونی، می توان سرنخ‌های چرایی این فاصله گذاری اجتماعی را در مارکس بازیافت. او جایی در توضیح تفاوت هستی اجتماعی برده و کارگر می‌نویسد:«برده نیروی کار خویش را به برده دار نمی‌فروشد، درست همان‌طور که گاو نیروی کارش را به دهقان نمی فروشد. برده یک بار برای همیشه خودش به ضمیمه نیروی کارش به صاحب اش فروخته می شود. او کالابی است که از دست یک صاحب به دست مالک دیگر در حرکت است. {…} برعکس کارگر آزاد خود را بخش بخش می فروشد. او هر روز 8، 10، 12 و یا 15 ساعت از زندگی خویش را حراج می کند، امروز مثل دیروز و فردا مثل امروز. به چه کسانی؟ درست مثل حراج، یعنی بیشتر به آن هابی که مزد زیادتری عرضه کنند.» (2)

پراکسیسِ امید و طاقِ بلند آرزو؛ خوانش مارکسی از مفهوم هگلی

آرزو بر جوانان عیب نیست

برخی از گزاره ها یا حتی احکام «عقل سلیم»(1) با رخنه در زیرین ترین رسوبات ذهن، آرام و رندانه ادوار تاریخ را طی کرده اند و با تحول به اشکال زیباشناسانۀ زبان، همچنان نیز به فراخور هر وضعیت و مناسبتی مورد مصرف قرار می گیرند.یکی از عام ترین و پر مصرف ترین این اشکال، بازنمایی احکام عقل سلیم در قالب ضرب المثل ها است. کلام موزونی که کاربر را قادر می سازد تا بدون رجوع به دشواری های تحلیل موقعیت، از برخی احکام پیشینی استفاده کند. احکامی که به مثابه انباشت تجربه نسل های پیشین «بر مغزهای زندگان سنگینی می کنند». اما همین ضرب المثل ها نه تنها حاوی بار معنایی مقتدری در بازتولید اقسامی از تبعیض های قومیتی، طبقاتی، جنسیتی و … هستند بلکه حتی به چنان نهادی در زبان بدل شده اند که گاه در گفتار و نوشتار دگراندیشان و منتقدان تبعیض نیز ظاهر می شوند.«آرزو بر جوانان عیب نیست» ، یکی از همین ضرب المثل هایی است که بارها ما را طرف » خطاب » قرار داده و با وجود این که ناظر بر دالّ عام خطا پوشی و مسامحه است، اما در نهایت سرکوب زبانی معناداری را بازتولید. این ضرب المثل » آرزو » را کارویژۀ جوانی و جوانی را مقطعی از تاریخ فرد در نظر می گیرد که به ناگزیر با فقدان واقع بینی عجین شده است.

۱۳۹۲ تیر ۱۱, سه‌شنبه

از لاجوردی تا مرتضوی ؛ بکُش، فراموش خواهد شد!


اغلب این روایت را شنیده ایم که دختران عضو سازمانهای سیاسی، در شب پیش از اعدام به عقد یکی از اعضای سپاه پاسدارن درمی آمدند. این کار جهت ازالۀ بکارت و جلوگیری از تشرف دختران به بهشت بوده است. آنها اگر باکره  اعدام می شدند، طبق نصوص دینی از گناه پاکیزه و روانه ی بهشت می گشتند. از این رو با تعمیم دادن قوانین مربوط به غنایم جنگی ، دختران مبارز به عنوان غنیمت برای یک شب به عقد سربازان اسلام در می آمدند.

 علاوه بر این، پاسدارانی که در شب قبل از اعدام به این دختران تجاوز کرده اند، روز بعد با در دست داشتن جعبه شیرینی به منازل این اعدامیان مراجعه و خود را داماد آنها معرفی می کرده اند. این افراد خود را کسی معرفی می کرده اند که مراسم زفاف را با دختر آنها برگزار کرده و اکنون برای عرض تبریک حاضر شده اند!این درحالیست دختر مذکور ساعاتی پس از تجاوز/زفاف، به جوخه اعدام سپرده شده است.

 پرسش اما این است که در مواجهه با هزاران خانواده که قربانی چنین رذالتی شده اند، چگونه می توان " حافظۀ تاریخی را " به یک " امّلیسم " سیاسی تقلیل داد؟ چطور می توان همزمان محمود احمدی نژاد را به جهت " انکار هولوکاست " مایۀ سرافکندگی کشور دانست و کسانی را که از جنایات سازمان یافته در جمهوری اسلامی پرسش می کنند فاقد بصیرت سیاسی قلمداد کرد؟آیا مادران و پدرانی که اجساد دختران مبارز خود را در حالی تحویل گرفته اند که آثار تجاوز بر آنها هویدا بوده، افرادی پای در گل گذشته هستند؟

بله از آن سالها خیلی گذشته و " جامعه مدنی " ایران در تلاش دائم است تا امیدرضا میرصیافی، ستار بهشتی و بچه های کهریزک را فراموش کند. حالا دستگاه قصائی کشور با جریمۀ دویست هزار تومانی سعید مرتضوی ، انگار با یک جعبه شیرینی به دم خانه های مدنیون برای عرض تبریک آمده است. مبارک است ... دهنمان را شیرین کنیم. فراموش خواهیم کرد. گور بابای حافظه تاریخی ...

اما؛

گذشتۀ ایضاح نشده و تمرد از پاسخ به این پرسشها، همدستی آگاهانه ایست برای بازتکرار این فجایع. امثال امیدرضا میرصیافی، ستار بهشتی ، افشین اسانلو و قربانیان کهریزک تنها نمونه هایی از استمرار همان جنایات هستند که با توجه به پراکندگی زمانی به سرعت از یادها رخت برخواهند بست.  محکومیت سعید مرتضوی به جریمه دویست هزار تومانی نیز روی دیگر همین سکه است؛

 سکه ای که روی آن صورت قاتلی خندان حک شده و بر پشت آن ، خاک فراموشی که با بیل روی اجساد قربانیان ریخته می شود. سکه ای که بر آن حک شده " بُکُش! فراموش خواهد شد ".


۱۳۹۲ خرداد ۲۷, دوشنبه

از سلب حق تا توهم حقانیت:‌ تاملی پیرامون چند استدلال انتخاباتی

فضای سیاسی شاهد واپسین مجادلات و گمانه‌زنی پیرامون انتخابات بر اساس دو گانۀ تحریم/مشارکت است. آنچه دست کم در ساحت رسانه‌ها به نظر می‌آید حاکی از برتری کمّی و نه الزاماً گفتمانیِ موافقان شرکت در انتخابات است. آنچه در روزهای اخیر در جبهه موافقان حضور در انتخابات برجسته شده است، تن دادن آنها به یک تلاش نظری طاقت‌فرسا، سبک و سنگین کردن صدها استدلال، برهان، منطق و در نهایت استنتاجِ الزام شرکت در انتخابات بوده است. آنها به فراخور همین ادعا مخالفان شرکت در انتخابات را فاقد استدلال یا دست کم فاقد استدلال‌های «جدی» توصیف می‌کنند.این در حالی است که مخالفان انتخابات، عموماً تصمیم خود را نه در این دو هفتۀ مانده به انتخابات، بلکه سال‌ها و دست کم ماه‌ها ست اتخاذ کرده‌اند [تاکید می‌کنم منظور تحریم‌هایی سنتی نیستند که به هر حال رای نمی‌دهند و هیچ نیازی هم به توضیح نمی‌بینند جز آنکه بگویند: «من در سیرک رژیم شرکت نمی‌کنم» [۱] ]. تنها در همین دو ماهۀ مانده به انتخابات یادداشت‌ها و مقالات پر تعدای از سوی حاملان گفتار سیاست رادیکال در رسانه‌های مستقل منتشر گردید، در حالی‌که حتی به تعداد انگشتان یک دست، مقاله یا یادداشت جدی برای پاسخگویی یا حتی تئوریزه کردن استدلال موافقان رویت نگردید.با این وجود، در این یادداشت بنا دارم تا به اختصار برخی از عمومی‌ترین استدلال‌های آنها (همراه با پرسش‌ها و نکات جانبی‌شان) را مورد بازبینی انتقادی قرار دهم. بازخوانی خواهیم کرد.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

کیمیاگری در عرصه ناواقعی سیاست

اذعان به خصلت بحران‌سازِ دستگاه ایدئولوژیک جمهوری اسلامی، برای سالیان متمادی ترجیع‌بند اشارات نظری مخالفانش بوده است. در این برداشت، بازتولید بحران از لوازمی است که به مهار پارادایم متزلزل مشروعیت یاری می‌رساند. اگر چه این خصلت به راستی در صحنه‌گردانی سیاست ایران حائز نقش باشد، اما خود مولودِ معدود روزنه‌های امید و زمزمه‌های تغییر نیز بوده است. در واقع اصرار بر قدرت فائقه‌ی جمهوری اسلامی در بازتولید بحران و مدیریت همزمان آن، حکومت را در کسوت اژدهایی هفت‌سر بازنمایی می‌کند که خود آتش می‌دمد و خود نیز به دُم‌کوباندنی شعله را فرو می‌نشاند! این در حالی است که بحران، در مراحل تکوین تاریخی خود، خاستگاه خلاف‌آمدِ نیات حکومت نیز خواهد بود و فی‌نفسه در خویش، تعرض و تعدی به صحنه‌گردانان را نیز می‌پرواند. 
تنش‌ها، شکاف‌ها و گسست‌های حاکمیت، نه تنها ابعادی مهارنشدنی از تکوین بحران‌ها هستند، بلکه حاملان خلقِِ فضای حیاتی برای بالیدن آلترناتیوهای فرماسیون موجود نیز می‌باشند. بنابراین بحران در ذات خود نه بدشگون و دستمایه‌ی رخوت، بلکه خود گواهی است بر روح ناآرام تحولات در سطوح مختلف حیات اجتماعی. همین تضادها بود که به تحقق ایده‌ی اصلاح‌طلبی، آن هم در ساحت حکومت تمامیت گرای شیعی انجامید. وگرنه می‌توان تصریح کرد، جمهوری اسلامی اگر می‌توانست، قطعا نمی‌خواست روش کشور‌داری به منش سلطان جائر را وا گذارد. شیوه‌ای که به تحقیق، در دهه‌ی شصت شمسی به شدیدترین اشکال ممکن یکه‌تازی می‌کرد و چون خلفای صدر اسلام، سنگرهای نقد و کفر و عقیده و دانش را یکی پس از دیگری فتح و به آتش می‌کشید.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۷, شنبه

ریشه های فلسطین را دریاب و با لبانش برای همه لبها سخن بگو

مقاومت فلسطینیان در برابر دستان بی رحمی که بی وقفه و در طول دهه های متوالی در تدارک زدن ریشه های آنان هستند، خصیصه ای ریزوم* وار دارد. این جنبه از مقاومت، آن سویۀ عینی نیست که اغلب در ویدئوها و عکسهای خبری، جوانان فلسطینی را در حال پرتاب سنگ نشان میدهد. حتی مبارزات پارتیزانی و تشکیل جبهه های خلقی نیز نیست. این جنبه دقیقا زندگی روزمره در کرانه باحتری و نوار غزه است. جایی که کودکان در حال یارکشی برای انجام مسابقات فوتبال محلی اند. جایی که عده ای برای یافتن توتونهایی مرغوب ، از دکانی به دکان دیگر روانند. زنانی که دم درب خانه ها پلاس گشوده اند و اطراف خواستگار دخترشان اندر مشاوره اند. و دختران و پسرانی که در باریکۀ غزه قرارهای عاشقانه تنظیم می کنند. 


۱۳۹۲ فروردین ۹, جمعه

استبداد، آزادی و چه باید کرد ؟!


تبارشناسیِ فاشیسم در فیلم " یک خانواده محترم "


در سالهای پس از دوم خرداد 76، فضای سیاسی کشور تا حدودی تسهیل گشت و برای ممانعت از انفجارخشم  فرزندان ناخلف انقلاب، برخی آزادیها مجاز شمرده شد تا مشکلات همچنان، درون چهارچوب خانوادۀ بزرگ جمهوری اسلامی ایران حل و فصل شود. یکی از مهمترین این ابزار تسهیل گری، سینمای ایران بود که پیشتر از این با باورنکردنی ترین شاخص های اخلاقی و شرعی ممکن به مرز انهدام نزدیک میشد.اما در فضای ظاهراً باز جدید نیز نهیاتا مواردی چون آزادیهای مدنی، دانشگاه، روابط بیرون از ازدواج دختر و پسر، خشکه مقدسی مذهبی، سرنوشت فرماندهان دوران جنگ، سوء استفاده از مقامات دولتی  و ... به دستمایه های ساخت فیلم تبدیل گشتند ولیکن هرگز گامی فراتر از این، در بازنمایی و خوانش انتقادی مسائل و طرح پرسشهای بنیادین برنداشتند. چنانکه همچنان آثاری چون " لیلی با من است "، " آواز قو "، " متولد ماه مهر"، مارمولک "، " نسل سوخته "، و امثال اینها، به عنوان شاخص های سینمای سیاسی یا انتقادی ارزیابی می شوند.

۱۳۹۲ فروردین ۷, چهارشنبه

بافت‌ فرسوده، شهروند فرسوده


از اواسط دهه­ی 1330 و با شدت گرفتن حضور خوش‌نشینان روستایی در شهرهای بزرگ، پدیده­ی حاشیه‌نشینی به‌تدریج در سیمای شهری ایران نمایان شد. توسعه و تحولات اقتصادی پرسرعت ولی نامتوازن از همین دوره، توازن جمعیت شهر و ده را به‌سرعت مختل و حاشیه‌نشینی را به هم ذات فرایند تکوین شهر مدرن، بدل می‌کند.
شاید بتوان بی‌خانمانی، فقر و بزه ساکنان پیرامون شهر را تا پیش از این دوره، ذیل آنچه جعفر شهری خندق­نشینی می‌نامد مورد مداقه قرار داد. در روایت جعفر شهری، خندق‌نشینان عموماً کسانی بوده‌اند که در فرایند تولید اجتماعی مطلقاً فاقد نقش بودند؛ کسانی چون دراویش، تن­فروش­ها، قلندران، قماربازان، اشرار، لشوش و باج‌بگیران در این خندق­ها خانه می­کردند تا به­دور از هرگونه کنترل اجتماعی، روزگار بگذرانند. اما حاشیه‌نشینان امروزی شهرهای ایران، غالباً دسته‌های بزرگ روستاییانی بوده‌اند که در تولید نقش داشته ولی معمولاً فاقد هرگونه ابزار تولید بوده‌اند.

بازتولید حاشیه در کالبد شهر

نگاهی به تجربه نوسازی بافت فرسوده در هادی آباد قزوین

منطقه‌ی شهری قزوین از منظر جغرافیایی دارای موقعیتی کم‌وبیش منحصربه‌فرد است. موقعیتی که آن را به شاهراه ارتباطی شرق و غرب و شمال و جنوب کشور تبدیل کرده است. همین موقعیت ترانزیتی در کنار نزدیکی آن به پایتخت است که در برنامه‌های عمرانی سوم (1341-1346) و چهارم (1346-1351)، همزمان و بعد از اصلاحات ارضی و شتاب‌گیری فرایند مدرنیزاسیون و صنعتی‌شدن، توجه کارگزاران اقتصادی را جلب کرد و طرح احداث نخستین شهر صنعتی کشور را در این منطقه پایه‌ریزی شد.شهر صنعتی البرز که در 15 کیلومتری جنوب شرقی قزوین در اواخر دهه‌ی 1340 پایه گذاری و احداث شد نخستین «شهر صنعتی» ایران محسوب می‌شود: مجموعه‌ای صنعتی که بیش از 900 هکتار اراضی مرغوب زراعی را به خود تخصیص می‌دهد و به‌سرعت به مرکز جذب هزاران نفر نیروی کار بدل می‌شود.(1) تقارن احداث این مجموعه‌ی عظیم با آخرین مراحل اصلاحات ارضی، جمعیت بزرگی از زارعانی را که از میان عوامل پنج‌گانه‌ی تولید دهقانی، تنها صاحب نیروی کار انسانی بودند (خوش‌نشین‌ها) را به این منطقه سرازیر کرد.

تشکیل ستاد گفتگوی اذهان زلزله زده


اذهان ما روی کمربند زلزله است. نباید دل استوار باشیم که پس از زلزله ی مهیبی که خانمان پرسش از خدا را در ذهنمان برانداخت، در برابر تکانه های بعدی مصون خواهیم بود. از قضا تازه پس از این است که زیرین ترین لایه های مفاهیم، گداخته شده و فعال می شوند.تازه پس از این است که کوچکترین تحرکی در گسلهای ذهن، میتواند به گسست ما از جهان بینجامد. در این موارد بیش از آنکه به پتو و کنسرو نیاز باشد، به گفتگو نیاز است. ستادی متشکل از اذهان زلزله زده که قادر به بازسازی خانه ی ذهن و باز-معنا کردن انسان درون روابط احتماعی اش است. تنها در این صورت است که هر زلزله به یک رخداد خوش یمن متحول می شود. ارسطو برای نخستین بار به درستی توانست اسرار زلزله را تفسیر کند، وقتی که گفت: " برای تنها زیستن یا باید خدا بود یا حیوان " . در صورتی که گستت از خدا، به استمرار در انسان پیوند نخورد، فرایند استحاله به حیوان با سرعت حیرت انگیزی آغاز می شود.
با کمی دقت در می یابیم که کافی بوده در هر نسل تنها یکی از ما به حیوان متمایل شود. در چشم برهم زدنی خاک دنیا را به توبره کشیده است. کار راحتی است! ویران کردن جهان، کار راحتی است، تنها چند حیوان برای این کار کفایت می کنند.
برای همین است که هرکلیتوس پرسش از هستی را به عموم مردم توصیه نمی کرد. چرا که دریافته بود طرح چنین پرسشی در صورتی که به سمت حیوانیت تغییر جهت دهد، دنیا را به چگونه جای رعب انگیزی بدل خواهد کرد.
بنا کردن، درست برعکس ویران کردن کار به غایت سترگی است. مارکس این را به درستی دریافته بود. حتی هایدگر هم می دانست! با این تفاوت که جسارت بنا کردن را خارج از هستی محض نداشت. برای کسی که به کلبه اش برای ریختن طرحی از ساختمان هستی پناه می برد، عجیب نخواهد بود که با دیدن " دستان شعبده باز " هیتلر سر ذوق بیاید.
اگر ، مارکس درست برعکس هراکلیت چنین توصیه ای را روا داشت، تنها با اتکا به عینیت یابیِ ایده ی سازماندهی بود. او به جای کلبه، به بین الملل سر می زد و به جای دستان پاپ و پادشاه، به خیل دستان زحمتکشان چشم دوخته بود. اوخود زلزله زده ای بود که در ستاد بحرانی مشتکل از امکانِ " بازگرداندن جهان انسان و روابط انسان به خود انسان " فعالیت میکرد.
ما نیز وقتی امکان بنا کردن را در خود شکوفا می یابیم، ناگزیر خواهیم بود، با سایر زلزله زده هایی که در پی امکان بنا کردن هستند، متشکل شویم. به خصوص که ما درست در عصری زندگی میکنیم که مجموعه بزرگی از نیروهای در امتناع از انسان، در حال ساخت و پاخت باهم اند.
قطعا خواهید گفت دوآلیته ی سوسیالیسم/بربریت به یک کلیشه تبدیل شده که برای چندهزارمین بار آنرا تکرار می کنم.
از قضا درست برعکس! فکر می کنم بیش از هر زمانی دیگری سویه ی بربریت این دوگانه، در حال تکوین و نمایش سکانسهایی از خود است. کافیست به سرزمین جناب سقراط و همین آقای هراکلیتوس نگاه کنید. آتنی ها، هم سردشان است و هم کیسه هاشان خالی از سکه.
آنها در حال بریدن درختان کوه المپ و سوزاندن اش در اتاق خوابشان هستند.
این آتن است که نقطه آغاز زلزله بوده ولی گویا دارد به عصر پیشکش قربانی به آستانِ هادس، باز میگردد.

تشیع ، ناسیونالیسم و دولت مدرن

طرحی کلی از بستر ناسیونالیستی ولایت فقیه / دولت مدرن


ناسیونالیسم " ما " را صلا میزند. اما کدام ما؟ " ما " ی نژاده ی سرشار از خون پاک؟ " ما " ی انبانه ی شرف و عصبیت؟ کدام ما؟
این دعوت ناسیونالیسم بر تقدم و ترجیح نهادنِ اصالت جمع بر فرد، یک مولفه بنیادین است در درک قرابت آن با سوسیالیسم تخلیی.( که باعث میشود تا روشنفکران دینی مانند عبدالکریم سروش بپندارند این تشابهی برآمده از اسلام و مارکسیسم است.) مایِ ناسیونالیستی یک مایِ عموما جعلی است که با تردستی، احساس تعلق به موطن و التذاذ از سکنی گزیدگی را - که مقوله ای پیشامدرن و ریشه دار در علقه های قبیله ای و عصبیتهای طایفه ای است - به دولت-ملت جدید گره میزند. در واقع الگوی " ستیز " و تحمیل هژمونی بر قوم فرودست این بار در غالب شایستگی ها و اشتراکات اساطیری بازتولید می شود و با جعل یک ما بر اساس تبار سعی می شود یک بسیج عمومی در پشتیبانی از دولت–ملت به وجود بیاید.چنین برداشت هوشیارانه ای قادر است تا اولی ترین آرمانهای عصر مدرن ، از جمله حق بشر را نیز با استعانت از احیای نظام کاسمولوژیک بازسازی کند.

سنت در سینمایِ کریمی : تختخواب سه نفره


 زن حامله یا آبستن در ادبیات عامه، «زن دو نَفَسه» نامیده می شود. چرا که علاوه بر خود، انسانی دیگر نیز در بدن وی در حال رشد و باروری است. چنین است که زن آبستن در اذهان مردم حائز احترام ویژه ای می شود. اما همین ادبیات، زن نابارور را «زن نروک» می نامد. به گفته فرهنگ لغت فارسی معین، زن نروک نازا و عقیم است؛ و چه بسا که دارای خلق و خوی مردان باشد.در بستر چنین فرهنگی به همان نسبت که ارج و احترام زن باردار بالا می گیرد، از شان و اعتبار «زن نروک» کاسته می شود. مسئله ناباروی و نازایی زنان، یکی از رایج ترین و قدیمی ترین دلایلی است که باعث متزلزل شدن موقعیت زن در خانواده و حتی در جامعه ایرانی می شده است. به علاوه، این فرهنگ در سطح دیگری نیز حائز پیچیدگی مضاعف می شود و آن جایی است که حتی باروری نیز خود تحت الشعاع مسئله جنسیت نوزاد قرار می گیرد. تا جایی که باروری زن، به ویژه آنگاه که حامل فرزند پسر باشد می تواند موقعیت شایسته او را تثبیت و تحکیم نماید و علم به جنسیت مونث نوزاد قادر است موقعیت وی را به کل متزلزل گرداند.