۱۳۹۳ اسفند ۶, چهارشنبه

خودسانسوریِ اعتدالی!

یک : " منیژه حکمت " کارگردانی است که بیش از فیلمهایش به واسطه ی مواضع سیاسی و انتقادت اش از رانت و رابطه شناخته میشود. حکمت و بسیاری از دوستان همفکر او همواره برخی از فیلمهای پر فروش را با تاکید بر بهره های "آنها" از رانت و حکومتی بودن مورد انتقاد قرار داده اند. مشخصا یکی از این چهره های حکومتی، " مسعود ده نمکی " است که دست بر قضا " پگاه آهنگرانی " فرزند منیژه حکمت مدتها با او وارد چالش ، نامه نگاری و مستند سازی شد. ( در حالیکه حکمت او را مقصر دستگیری فرزندش میدانست ولی ده نمکی در مصاحبه ای اعلام کرد نه تنها در این ماجرا نقشی نداشته ، تنها کسی بوده که برای آزادی فرزند او وساطت کرده و امکان ملاقات حضوری را فراهم کرده است! )

دو : یکی از اتفاقات با اهمیتی که با سکوت معنادار رسانه ای برگزار شده ، همکاری منیژه حکمت یا " علی سرتیپی " تهیه کننده ی دو کار آخر ده نمکی با نامهای " رسوایی " و " معراجی " هاست. سرتیپی از جمله سرمایه گذاران سینمای ایران است که بیش از هر مولفه ی دیگر ، به گیشه اهمیت میدهد و همین اهتمام باعث موفقیت و رونق کسب و کار هنری او شده است. طبیعی است که او به عنوان یک سرمایه دار/سرمایه گذار ، بیش از هر چیز به بازگشت سرمایه و سود می اندیشد . حال مجرای تحقق این مهم ، "شهر موشها" و " شکاف " باشد یا " معراجی ها " و رسوایی " ، توفیر ویژه ای ندارد.

سه : ضرب المثالی داریم بدین مضمون که " دیگی که برا من نمیجوشه میخوام سر سگ توش بجوشه " . با مقادیری از شیطنت می توان این مثل را تا مرزهای اقتصاد سیاسی پیش برد. جایی که فرهنگ و سیاست و ... بیش از هر عامل دیگر در خدمت اقتصاد هستند. در واقع شما با هر منبع اقتصادی همکاری میکنید، ولی مدعی می شوید که برخلاف یک مرتجع در خدمت تغییر وضع موجود هستید. این مدعایی است که هنرمندانی مانند "حکمت" تا زمانی روا میدارند که دیگ اقتصاد برای آنها نجوشد و بگویند " اعتراض می‌کنم زیرا هیچ منافعی نداریم و دلم برای سینما سوخته است‌ ". مدعایی برآمده از نوعی بازی زبانی برای سوپوش گذاشتن و انکار نسبتِ هنر آنها با نظم حاکم. در حالیکه "هیچ اثر هنری بی‌جهت نیست، هر اثر هنری دارای موجبیت است، یعنی به شرایطی ارجاع می‌دهد و پا در هوا نیست. به بیرون از خودش ارجاع دارد. هر اثر هنری یک سفارش است ... شما یک زمان سفارش را از دربار می‌گیرید و یک زمان از طبقه‌ اجتماعی. حالا طبقه‌ اجتماعی شما بورژوازی‌ست، بازار است، از شما فلان رمان را می‌خواهد. "

چهار : در نهایت وقتی این منبع به آنان نردیک، سرمایه شان به ثروت تبدیل و انتقاداتشان در مرزهای مشخص پذیرفته شد، نه تنها دم از اعتراض فرو می بندند بلکه حتا از دخیل کردن منفور ترین چهره های فرهنگ و رسانه در پروژه های خود ابایی ندارند. پروژه هایی که گویا تنها تا وقتی در دست "دیگری" است اهرم سرکوب است و به محض جابجایی حتا سرکوبگر را نیز تطهیر میکند. نمونه ی این امر را میتوان در همکاری " کامران نجف زاده " ، مجری و گزارشگر وقیح برنامه ی بیست و سی با پروژه ی فیلم سینمایی شکاف و بازی دادن به فرزند خردسال او دید. فردی که یکی از بهترین اکتشافات رسانه ی ملی برای پاپولار کردن بازجو/ژورنالیست ها بوده است. در واقع همانطور که " سینمای حکومتی " ده نمکی را از اکتویستی چماق دار پس پشت دوربین داری مخفی کرد، اکنون وقت آن رسیده تا " سینمای شریف و انتقادی " ایران دوربینِ کثیف نجف زاده و امثالهم را درون بدنه ی سینما جذب و بر آن کودِ فراموشی بپاشد.

پنج: گزارشگری از علی سرتیپی می پرسد آیا خلاء برخی کارگردانان صاحب نام را در جشنواره احساس نمی کند؟ او میگوید. نه. اینها برند هستند ولی فروش ندارند. اگر جای کسی خالی باشد کسی نیست جز " آقای ده نمکی ". بله جای امثال کاهانی خالی نیست چون بقول فراستی فیلم هایش " آشغال " است. کاهانی معتقد است سینما از خود این سینماگران ضربه می خورد چرا که آنها " خنثی " هستند و میزان عقب نشینی شان "حیرت انگیز " است. جملاتی که یادآور یادداشت " محمد رضایی راد در مورد نشست سینماگران با حسن روحانی است : " روحانی گفت «کارمند دولتی نمی‌تواند ناظر خوبی برای هنر محسوب شود. چرا نظارت بر سینما، کتاب و موسیقی را به اهلش واگذار نکنیم؟». روحانی سیاستمدار با تدبیری‌ست و این نمونه‌ای از تدبیر اوست. نتیجه‌ی اعتماد رییس‌جمهور به هنرمندان نه اعتماد به قوه‌ی خلاقیت آنان، بلکه در واقع سپردن سانسور به خود آنان است. واقعاً در میان آن جمع هنرمند و اندیشمند هیچ‌کس به نتیجه‌ی هولناک این گفته اندیشیده است؟ "

شش : نتیجه ی هولناک این است! نتیجه ای که پیشتر از این رقم خورده ولی هر بار با شعبده ای متفاوت. شعبده ای که گله ، تقوایی، بیضایی ، نادری و امثال اینها را از سینما حذف و حاشیه نشین کرده است. شعبده ای که گاه به چوب تهدید " سعید امامی " و گاه به لبخند ژکوند سینماگرانِ خاتمی/ روحانی چی طلسمِ سرکوب را بر پیشانیِ هنر این کشور کوبانده است. سینمایی که به ذائقه ی متوسط الحالان ، خود را بر پله های صحنه های جهانی بالا میکشد ولی هیچ " مارلون براندویی " ندارد که سرخ پوستی از تبار مطرودان را بر استیج بفرستد. براندویی که نامش را از فیلم "كرستیف‌كلمب‌ " بیرون بکشد ، زیرا آخرین نسخه ی فیلم " كشتار جمعی‌ سرخپوستان‌ را افشا نمی‌ساخت‌ " . سینمایی سرشار از " چ " ها و " ماهی سیاه کوچولو " های دروغین ، که با هر جان کندنی سعی میکنند کشتار را کتمان کنند. سینمایِ سانسور، سکوت، سرمایه ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر